تیشتَر

آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام / بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام # علیرضاآذر

کجای این جهان ایستاده ای، که دورت بگردم؟

هیچ|

هرکسی دوست دارد صبح ش را با چیزی آغاز کند؛

من با تو.

چشمانت و لبخندت

صبح م را می سازد.

هیچ|

"در دستهای من، بدنت آفریده شد"

پ. ن: چون حد من، نداشتن توست، در نوشتن لحظات داشتنت، بیگانه و پرت م؛ نهایتا لحظه ی رسیدن ت رو به خیالم راه بدم. همین

این بده.

دوست دارم سرم رو بگذارم روی پات، برام ویلیام فاکنر بخونی؛ این یکی از همون خیالت رو داشتن هاست. شعرهاتو اما دوست دارم چشم تو چشم بخونی برام، روبرو، نگاه کنم به واژه ها، که نرم شده اند در دهانت، سر میخورند روی لبهات، گیر میکنند در قامت شعر، میریزند در تن هوا.

موهای غزل را چگونه میبافی تو، اینقدر ماه میشود، میرود تا ناکجای دلت، غوغا به پا میکند و شهر را بهم میریزد، گیر میکند در گلو، جذاب جان؟

هیچ|

چشمان م را باز میکنم، مرا باد با خود برد، تا خیابان امیری، تا متروپل؛ زخم هایم دهان باز میکند، نمک میپاشم بر تیرآهن و آتش و خاک. خیابان در سرم جیغ میکشد، آدم ها در سکوت محو میشوند،آنطرف تر زنی شروه خوانی میکند، و من کنار خیابان نشسته ام، تا ابرها ببارند بر من، تا چشم هایم ببارند بر خاک...

" مگرم این ابرها، به کوی تو ببارند م"

سخت، خیلی سخت، اما این شبها هم صبح میشوند، حتما.

هیچ|

بی قرار توام

چشمانم باران، باران، باران...

هیچ|

نگرانت هستم

وقتی سکوت میکنی، بیشتر...

هیچ|

به آبادان می رسم، دستم از تو کوتاه است، به سراغ نخل هایت می روم...

ظهر بهاری آبادان است، این هوایش را کمتر دیده ام، هروقت آمده ام به خوزستان تابستان بوده و هوای داغ و شرجی اش را به خاطر دارم. بابا هم فقط از داغی هوا و آفتاب سوزان ش گفت، پایش که به آبادان نرسید، در عملیات شکست حصر، مجروح شد، برگشت، اما برنگشت، ماند پیش کهتری و بچه های ۷۷خراسان.

سراغت را میگیرم، از بهمنشیر، اروند، نخلهای سربلند، رفته ها، جامانده ها، اسرای خاک، ماهی ها... گم شده ایم ما، من و تو، از آبادان اندکی ش ماند برای ما، " دیر آمدیم، نیمه ی عاشق ترش را باد برد"؛ شاید صدها سال بعد باستانشناسی مصری، مرا چند قدم آنطرف تر از تو پیدا کند، در گوشه دفترش بنویسد، "مردی حدودا چهل و چندساله، احتمالا در جستجویی عاشقانه ناگهان دچار طغیان رودخانه شده و در فاصله ی حدودا بیست متری از معشوقه ی خود جان داده است".

شهر زیبا، که صدام گفت" در آبادان همه چیز هست"، حال ش خوب نیست، انگار بعد از متروپل چیزی در مردم فروریخته است. من هم آمده ام که ببارم، در کوی تو، غمگینم، اگر نبینمت...؟

هیچ|

نگاه ت میـ کنم خاموشـ ُ

خا م‌و شی زبـ ان دارد

زبـ ان ع‌اش‌قان چشـ م است ُ

چشمـ از دل، نشان دارد

#سایه

پ. ن: فدای آن چشمانت، که بهاری است...

پ. ن: خاموشی ات، کاش، زبان داشت، کاش بامن حرف میزد...

هیچ|

به یاد آوردن خاطره‌ای دلخواه اما رخ نداده، احتمالا شکلی از معاشقه است...
و شب بخیر 🖤❤️

#حمیدسلیمی

هیچ|

این عشق، از کی سر به جنون گذاشت؟

حالم خوش نیست. فراموشی مادر با وجود درمان های مختلف، از حد گذشته، با هر پرستاری بعد چند روز دعوا راه می اندازد و بیرون ش میکند. کارم را کم کرده ام، کلاس ها را لغو میکنم، ویزیت های اضافه را قبول نمیکنم و حتی الامکان یا مینویسم یا کتاب میخوانم.

خوابم نمی برد، روی مبل یا تخت افتاده ام و در بیداری بر آستانه ی فروپاشی م...

آن وقت ها که حالم خوب بود، وسط وسط خستگی ها و دلخوری ها و دلتنگی ها به تو پیام میدادم و یک پیام تو همه چیزهای بد را از چاکرای گلو و قلب و تاج و چشم می شست و با خود میبرد. کاش همه آدم ها یک " تو" ی این شکلی در زندگی شان داشته باشند... آمین.

پ. ن: راستی، یادت هست؟!

که خیلی دوست ت دارمـ

هیچ|

گل ها زودتر ازخودم به دستانت رسیدند، خوش بحالشان، آنها هیچ وقت از لمس دستانت محروم نبوده اند، فراق مال ما آدم هاست، آدم های...

گل فروشی گفت، خودت برای بردن گلها رفته ای، بیشتر شرمنده شدم، که باعث زحمتت شد. اگر آدرس داشتم و مزاحمت برایت نداشت، خودم رزهای سفید را به دستانت میرساندم.

می آمدم و یک دل سیر تماشایت میکردم؛ همانجا توی حیاط خانه می نشستی با لباس سفید بلند و گلهای رز روی پایت، دستانت روی تن نازک شان سر میخورد، موهایت رقص کنان روی شانه هایت با را به سخره میگرفت، تو با چشمان جذاب مشکی و لب های آغشته به لبخند و پا روی پا تکیه داده ای به پشتی صندلی و من از هبوط خداوند عکس می گیرم،ثبت کوانتومی زمان، تا باز مسحور لبخند حوا و شبیه آدم بشوم.

"گل در بر و می در کف و معشوقه به کام است / سلطان جهانم به چنین روز غلام است"

این قاب برایم توصیف بهشت است، اگر خدا بودم سعی نمیکردم لباس یک شکل را تن همه ی بندگانم بکنم؛ برای همه ی آدم ها بهشت، نهر عسل و حوری و میوه و قصر نیست. من به بهشت نمیروم اگر تو آنجا نباشی، برمیگردم به همین جهنم واقعی م که با خیالت ادامه بدهم...

بهشت برای من تویی و جایی که تا ابد سیر نگاهت کنم...جایی شبیه خانه ات!

هیچ|

هرجا که بودی
من آنجا بوده‌ام
در تمامی مکان‌هایی که
هنوز شاید باشی
یا قسمتی از تو
یا از نگاهت
به زوال می‌رسد.
آیا این حجم خالی تحلیل رونده
از تو
ناگهان فضایی بوجود می‌آورد
از نبودنت؟

#خوزه_بالنته

هیچ|

هوای روی تو دارم نمی گذارندم

مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

نگاه کن که به دست که می سپارندم

مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش

به وعده های وصال تو زنده دارندم

#سایه

پ. ن: آبادان، تهران، رشت، بیروت یا قاهره؛ چه فرقی میکند کجا دیده باشمت، هرکجا که تو بر تن شهر قدم بگذاری، بهشت دنیاست، هرجا که نباشی، جهنم!

من کجا دیدمت، که بهار بود؟ که دریا خودش را به تن ساحل میکوفت، که من ساحل نشین شدم همه عمر، در انتظار بازگشت دریا؟

از نوشتن خسته ام، میخواهم باقی عمر بنشینم مقابل به تو، تماشایت کنم، تماشا...

هیچ|

آسمان شهر تو چه رنگ است؟

هیچ|

به آبادانی دستانت...

خودم را بغل میکنم، سفت، سخت، دشوار، تنها، که جهانم تمام شود؛ نمیشود، خوابم نمی برد، تو اینجایی و حس میکنم دستانت را که در دستانم گره کرده ای، نگه م داشته ای، بین ماندن و رفتن...

پای م که به شهر تو رسید، سر از پا نشناختم؛ آمدم تو را ببینم، همه ی خیابان ها، دیوارها، نخل ها، مسیل ها، پارک ها، خانه ها، حتی آدمها، بوی تو را دارند.

آتش گرفته ام، راه نمیروم، میدوم، نفس م بند آمده، قلب م نمیتپد، دست و پا میزند، چشمانم نمیبیند، دودو میزند، دنبال تو میگردد، در هر آدمی دنبال تو میگردد، کجای این شهر تو را پیداکنم؟ آغوش تو را کنار کدام خیابان بسازم، مجسمه ی خدایگان المپ...

انگار تنها نیستم، ادم ها اینجا هربار که تو را دیده اند، دوستت داشته اند، محو تماشایت بوده اند، این را از چشمانشان میتوان خواند.

تو را میبینم از دور، از دور باز عاشقت میشوم، نزدیک تر می آیی، موهایت روی شانه هایت میرقصند، چشمانم تو میشوند، تو را به آغوش میکشم و دستانت را به لب، بیست سال نداشتنت را تسکین میدهم، کاش جهان همینجا، همین لحظه تمام شود... کاش.

هیچ|

اگر نرفته بودی، گرفتار زمستان نمی شدیم؛ صبح مان بهار بود، غروب مان پائیز...

اگر نرفته بودی، دستانم خالی نمیشد، مرگ مقابل م نبود، کنج کافه ی خلوت منظریه، خیابان، جهنم نمیشد زیر باران های بی قرار رشت...

اگر مانده بودی، شاید شاعر می شدم، دهانم باز میشد به غزل، ترانه یا شعری سپید، اما... اما پیش از آنکه زبان باز کنم، باختم!

کاش کفش هایت جفت نمیشد به رفتن، کاش رفتن را بلد نبودی، کاش بلد بودم نگه داشتن ت را...

هیچ|

شب نباشد که فراق تو دلم خون نکند

وآرزوی تو مرا رنج دل افزون نکند

هیچ روزی نبود کانده شوق تو مرا

دل چو آتشکده و دیده چو جیحون نکند

مژه بر هم نزد دیده من هیچ شبی

تا به خون خاک سر کوی تو معجون نکند

هر کجا عشق من و حسن تو را وصف کنند

هیچ عاقل صفت لیلی و مجنون نکند

سایه زلف تو چون فر همایست به فال

از چه فال من دلخسته همایون نکند

زلف چون مار تو آسب دهد لعل تو را

گر بر او نرگس جادوی تو افسون نکند

گر چه لعلت به وفا وعده بسی داد مرا

نکند وعده وفا تا جگرم خون نکند

چشم شوخت به جفا کشت مرا، پس لب تو

کی کند درحق من سعی گر اکنون نکند

#فلکی_شروانی

هیچ|

ذهن م مرا سانسور میکند، چیزهایی را در ناخودآگاه م تغییر میدهد.

در آن هفته ها که اجازه دادی دوستت بدارم، صادقانه ترین، انسانی ترین، عاشقانه ترین، دوست داشتنی ترین، زیباترین، رویایی ترین و شاعرانه ترین وجه عشق را برای م ساختی و من مدیون توام ازین رو.

شاید تو را در ذهن خودم ساخته باشم، شاید او که من ساخته ام، تو نباشی، تصویری انسان گونه، از خلقتی خدایگونه کشیده باشم؛ سایه ای ناقص از کمال مطلق، حرفی نیست؛ انسان ها همواره حداقل دو خدا را پرستش میکرده اند، خدای واقعی و تصویری از خدا که در محدوده ی باور و درک و پذیرش ذهنشان کوچک شده.

هیچ|

You smoke to enjoy it

I smoke, to die

هیچ|

صدای تو، موسیقی کهن طبیعت بکر را با خود دارد

حرف که میزنی، چیزی در ستون مهره هایم جاری میشود. یخ میکند دستانم با ریتم آهنگین واژگان در دهان تو، سلولهای مغزم دست از کار میکشند، گوش هایم نویزهای محیط را حذف میکنند، همه ی من میشود مخاطب کلمات تو، شنونده ی مطلق...

آه، میدانم، من عاشق چشمانت شدم، نمیدانم، صدایت همه ی وجودم را تسخیر کرد؛ بوقت چای و...

هیچ|

چشمانت را خلق کرد

و لبانت را بوسید، خداوند.

هیچ|

تا صبح تماشا دارد این ماه

شب خوش🌹

هیچ|

روزها هوایت را نفس میکشم، راستی هوای تو را دارد این شهر؟

هیچ|

با آن که دلم از غم هجرت خون است

شادی به غم توام ز غم افزون است

اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب!

هجرانش چنین است، وصالش چون است؟

#رودکی

هیچ|

شبها نباید چشم برهم گذاشت؛

باید نشست بالای سرت

سیر تماشایت کرد...

پ. ن: اگر برای ابد، هوای دیدن تو، نیفتد از سر من، چه کنم؟

هیچ|

خط خستگی م

می رسد به تو

به تقاطع گردن و شانه هایت

دو خط موازی نارس

گردن ت و من!

هیچ|

آن وقت ها که پرخور بودم، بیشتر از توجه به طعم و مزه ی غذاها، تندخوری میکردم و حجم غذا برایم اهمیت داشت. در فضای خوابگاهی آن ایام، جزو معدود کسانی بودم که آشپزی بلد بود، برای همین اغلب از انجام کارهای اتاق و شستن ظرف ها معاف بودم. هم اتاقی ها و هم سوئیتی ها، شب هایی که از غذای دانشگاه دلزده بودند، خرید میکردند و من و یکی دوتا که قدری آشپزی بلد بودیم، استامبولی یا پلوخورشتی را مهیا میکردیم و تا دیروقت میهمانی را کش میدادیم، تا یادمان برود دوری از خانه و دلتنگی و...

بعدتر ها، چاق تر شدم ث پرخوری پاسخ نامفهومی بود به استرس های کاری؛ شبهای کشیک طرح و بیخوابی های چند روزه به پرخوری و ریزه خواری می گذشت و روزهای پایان طرح مبتلا به Ptsd شدم، کبدم چرب شده بود و وزنم از ۱۳۰ کیلو بالاتر رفته بود.

مدتها گذشت تا از آن وضعیت فاصله گرفتم، حالا بیشتر به بو، طعم، رنگ و انرژی غذا توجه میکنم. حالا باور دارم به عشقی که در دستها جاری میشود، تا ترکیب مرکبی از غذا شکل بگیرد، به سان شعر یا نثر که حرف ها و کلمات باید به اندازه و درجای خود واقع شوند تا خیال مخاطب را برانگیزند.

روزی که بنده ی دستان تو باشم، عبادت تنهای نگاه و لمس و بوسیدن از نظرم نقصان بندگی ست. باید از منظر زیبایی شناختی نگاه ویژه ای داشت به خلقت دستانت، هنر ترکیب رنگها و غذاها و ادویه ها و چینش بینظیر اغذیه تا و ظرف ها و مظروف ها و میز و صندلی و نوشیدنی ها...

قلیه ماهی و میگوپلو و پاکوره و ماهی صبور، شایدهم سمبوسه و فلافل آبادان را باید از دستان تو چشید، از تاک چشمانت شرابی برداشت، برای همیشه، مست این خلقت خدایگان المپی بود...

هیچ|

خوب نیست نوشتن این حرف ها برای تو؛ اما چه کنم، غمگینم و بغض گلویم را گرفته.

از همه ی این سالها، تنها چند روز توانستم لحظه هایم را باتو قسمت کنم، صبح زود، نیمه شب، وسط مشغله های کاری، دیروقت، بی وقت، برایت بنویسم، برایم بگویی، باتو چای بنوشم، برایم عکس بفرستی...

میدانم، میفهمم... میفهمم!

تا بن استخوان به تو مبتلایم، دچارم به هرچه توست و گریزی نیست. عزیزم، نداشتنت، بدترین باخت دنیاست، بعدش دیگه چیزی درد نداره...

هیچ|

در قاب آینه، یک هیچ فرتوت، به من زل زده، تجسد چهل ساله ای از ذرات معلق، که بر ثقل صفر، یکجا ایستاده اند. میخواهم در باور الکترون ها تو را معنا کنم، برانگیختگی مدام ذرات سبک، به مرکزیت عشق!

وقتی فیزیک میخواندم، به تو فکر میکردم

وقتی شعر میخواندم، وقتی داستان میخواندم، وقتی طب میخواندم، باز هم به تو فکر میکردم. همه چیزهایی را که باتو خواندم، فراموش نکردم، چراکه ذهن فرتوت من، تو را از یاد نخواهد برد، حتی اگرروزی دیگر خودش را بخاطر نیاورد...

هیچ|

- میدانی از دنیا که دلگیر میشوم، ساده تر بگویم، گاهی که خوب ازش سیر میشوم، به چه پناه میبرم؟

- شعر؟

- نه. شعر دوای بیخوابی های شبانه ست، کلمات منظم، که نامرتب از لب های تو بر جان فنجان غلطیده اند، کلمات بر تن فنجان تو غزل میشوند، بر زخم بیخوابی من مرهم.

- چشم ها؟

- نه. چشمانت برایم سیاه چاله ی عشق ند؛ جذاب، بی انتها، زیبا و آسمانی. احتمالا اول بار " من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی/چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی/ یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود /آن‌دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود". چشمانت هربار مرا عاشق توکرده اند، هربار بیشتر، هربار...

- موها؟

- نه. موهایت ایجاز آغوش است وقتی دستانم کوتاه است و خرما بر نخیل. وقتی نفس هایم به شماره می افتد، وقتی به تمام کردن فکر میکنم، به تمام شد، به رگ رادیال دست چپ م، به تو، به تنهایی، به نداشتن ت، به... موهایت را میریزم روی شانه ات، سرم را میگذارم، دستانت را بغل میکنم، چشم می بندم...

- پس چی؟ نگفتی؟

- گفتم، دستات...

دستات، آبادانِ تنِ توست؛ مهربان، لطیف، زندگی!

پ. ن: شعر داخل متن از زنده یاد افشین یدالهی است

هیچ|


آخرين مطالب
» اینگونه به آتش بس تن دادیم
» هنوز اون پیرهن آبی، محکم بغلت کرده؟
» در جستجوی نور
» بیچاره آنها، که تو را ندارند #خیابان-امیری #متروپل
» تو
» عطر تن ت و طنت...
» خودت لابد میدونید دلتنگی یعنی چی
» خدا رو چه دیدی، شاید پر گرفتیم...
» مرگ
» خلیج

 Design By : Pichak