آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام / بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام # علیرضاآذر
و من چرا از شهرها و سرزمینها حرف میزنم؟ تو شهرِ منی! چهرهات وطنِ من است صدایت وطنِ من است #قبانی امان از حافظه ی ناقص آدمیزاد؛ با بهارنارنج و پیرهن آبی و درخت نخل و شهر بیروت و موسیقی عربی و شعرهای فروغ و لاک فیروزه ای و لب های سرخ و... یاد کسی می افتد! گفت: بیشتر از بقیه، دچار چشم هاش شدی، نه؟ + آرزو میکنم جز من، کسی به چشم هاش دچار نشه؛ درد داره، دیده باشی،بعد نبینی، نبینی، نبینی... گفت: پس چرا بیشتر از چشم هاش میگی؟ + نمی دونم، شاید چون اولین بار که دیدمش، عاشق چشماش شدم. شاید هم چون وصال ش برای من فقط در چشم ها اتفاق افتاد... تلخه، اما من نه در آغوشش گرفتم، نه موهاشو بافتم، نه سرش رو روی پاهام گذاشت تا براش کتاب بخونم، نه بوسیدمش، نه دست هاشو تو دست گرفتم که کنار بهمنشیر شب تا صبح قدم بزنم، نه... من فقط حسابی تماشاش کردم، یک دل سیر... هرقدر که می روی و از من فاصله میگیری هر اندازه که از تو دورم و تنهایی در من پژواک میکند باز در من تمام نمی شوی! درهر نوبت چای نوشیدن، در تولد بهارنارنج ها، در تماشای نخل های حیاط، در همه ی غزل های عاشقانه، حتی در متون طب، در من متولد میشوی، همان لباس بلند سفیدت را میپوشی، موهایت را روی شانه ات رها میکنی، موسیقی غمگین عربی را پلی میکنی و شروع میکنی به رقصیدن... تو هرروز در من تولدت را با لبخند و چای و شعر جان دوباره میبخشی و من اگرچه شاعر نشدم، در پردازش غمگین این خیال مخاطب شعرهایت میشوم و بالبخند اشک میریزم کنار فنجان لب ریز آغشته به انگشتانت... آه... این رنگ فیروزه ای فقط به انگشتان تو می آمد و میدان نقش جهانی بود گردن آویزت و دستم به عالی قاپوی گردنت نرسید محبوب م... که اگر می رسید از شاه عباس تا سلطان صاحب قران می بایست مشق سلطنت میکردند بر جهان؛ از دو پادشاه که نفی توحید کردند در بلاد مسلمین، که چشم هایت، پادشاه قلب کسی شدند برای بیشتر از بیست سال... یک عمر! برای کسی که سرش را روی پای تو... چه فرقی میکند مهربانمـ آدمی هرکجا باشد و سرش را روی خاک بگذارد، اسیر است، بنده ی خاک... تنها او که سر برپای تو خواب ش میبرد، از خاک تا افلاک قد خواهد کشید! و این فکر هرشب مرا در خودم کشت... #ندا کاش آنقدر که رفتن را آموخته ای به قدر نیم یا کمتر آمدن را هم بلد بودی... برایت چه بنویسم ازین راه دور بهترین حرف های من برای تو، قابل نوشتن نیست محبوب م سالها بعد درست همان وقت که محو تماشای جاده هستی، دستم را زیر چانه ات ببرم و سرت را بچرخانم سمت خودم، چشم در چشم بگویم "نداجان، حواست هست چقدر..." و تو بندازی به دنده ی شیطنت که... "چقدر چی؟" و سکوت نتواند مهار کند خجالت م را و خون بدود در چهره ام و همه ی کلمات جامانده در مغزم را به بیراهه ی زبان بکشانم که... "چقدر دوستت دارم... که چقدر برایت می میرم. " یا شبی که ماه کامل است، سرت را روی پای م گذاشته ای و برای م از سلین میخوانی، دستم را روی لب هایت حرکت بدهم که انگار این نوشته ها را از روی خط بریل نامرئی روی لب هایت هم میتوان دنبال کرد... خواندن را متوقف میکنی و من حرف های دلم را بر پیشانی ات میبوسم... غمگینم و صبر ندارم برای تحمل دوری ات... امیدوارم حالت خوب باشد؛ اگرچه امیدواری در قبیله ی ما به سان نوزاد تازه متولد شده با آپگار پایین است، امیدی به ماندن ش نیست... امیدی به ماندن امید نیست عزیزم، تو اما... خوب بمان، لطفا! چه کرد دنیا با ما محبوب م دنیا چه کرد با رویاهای ما، که آموختیم اینگونه از بخشی از وجودمان عبور کنیم و به نبودن ش عادت... که نه؛ خو کنیم! نداجانم آه، که اسم ت چیزی را در کنه وجودم رام میکند، راااام... و من که رام و اهلی هیچ چیز و هیچکس نشدم، در دستان تو چه اهلی بودم، اهلی... ندای عزیزم ماه ها گذشته و با من حرف نزدی سالها گذشته و من را بریده ای از خودت، از زیستن ت، از... من قطع شده ام از تو از تو که وطنم بودی و حتی شاید بخشی از تنم سقط شده ام از تو سقوط کرده ام در دنیای بی توئی، که مردها می میرند، زن ها از زنانگی ساقط میشوند و کودکان یتیم... ندای جانم ماهی ها هم بی وطن میمیرند، مرگ مگر چیست؟ یک بغض طولانی با حس استخوان سخت در گلو هنوزم قشنگ ترین اتفاق دنیا پلک زدن چشم های توست؛ قبول نداری؟ چشماتو ببند ببین دنیا تاریک و بی رنگ میشه چشمانش میگفت هروقت اینگونه مستاصل شدی، بیا بیا و در دریا غرق کن همه ی خستگی و ناتوانی ات را... . حق میگفت! دیگه نوشتنم هم از سر استیصاله نه میای، نه میخونی، نه یادم میفتی، نه پیامی، نه حالی نه احوالی... نمیای؟! درد بدیه استیصال، بد دردی نمی دونم، انگار فقط مینویسم و پشت بند هم غلط هام رو پاک میکنم، انگار فقط من وسواس مزخرف نویسی اومده سراغم، سراغ م! چرا مینوشتم؟ که بخونی و لبخندت رو تو خیالم نقاشی کنم من که نقاشی بلد نبودم، واژه ها رو به خط میکردم، جوری که شبیه تو باشن، نمیشد، پاک میکردم... شاید برای همین هیچی نشدم شاعر نشدم، چون میخواستم غزل هام شبیه شعرهای تو باشه نویسنده نشدم، چون فقط داستان هام درباره تو بود و راوی فقط خودم، مخاطب هم خودم، پی رنگ هم رنگ چشمات، پیچ وتاب موهات وقتی با دست بهش... پزشک زیبایی هم نشدم، چون میخواستم همه شبیه تو بشن، تقصیر من نبود، آدم ها بلد نبودند شبیه تو باشن، دکترها هم بلد نبودند تو خلق کنند... حالا شدم یک هیچ تنها، منتظر، بی فایده، ناتوان از خلقت و هر شبم عیدقربان است انگار، من تیغ بر رگ م میگذارم، خدایگان رگ های گردنم را نمی خرند... شاید هم بهتر باشد: بیا و دستت را زیر سرم بگذار، تا بدانند: همه چیز در این جهان، زیر سر من است! دنیای این روزای من، هم قد تن پوشم شده انقدر دورم از تو که، دنیا فراموشم شده دنیای این روزای من، درگیر تنهایی شده تنها مدارا می کنیم، دنیا عجب جایی شده . هر شب تو رویای خودم، آغوش تو تن می کنم آینده این خونه رو، با شمع روشن می کنم هر شب تو رویای خودم، آغوش تو تن می کنم آینده این خونه رو، با شمع روشن می کنم دنیای مزخرف من، که ذره ای از تو برای م باقی نگذاشت؛ من به یک حرف زدن کوتاه با تو راضی بودم، به یک تماشای از دور، به یک لبخند سالی یکبار... دنیای من، بیهوده ترین حالت روزمرگی آدمی است که وقتی تو را دید، میخواست دنیا و آدم هایش را عوض کند... آدمی که در بیست سالگی نمیدانست تنها چیزی که در آینده حسرت بغض آلود دوران میانسالی اش خواهد بود، نداشتن توست! دنیای مزخرف من، آغوشت را از من دریغ کرد، بوسیدنت را، راه رفتن قدم به قدم با تو را... دنیای من، پر از حسرت های کوچکی است، که برای من از کوه فرهاد هم بزرگ تر شده... به قربان مهربانی ات گردم، کاش یک روز بی خبر از راه می رسیدی
| Design By : Pichak |

