تیشتَر

آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام / بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام # علیرضاآذر

باز نشسته روبروی من و پشت به پشت سیگار میکشد. از نگاه ش خوشم نمی آید، حوصله ندارم جای م را عوض کنم، خودم را مشغول میکنم، بلند میخوانم، یعنی اصلا حضورش برایم اهمیتی ندارد:

ای موافق صورت و معنی که تا چشم من است

از تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی را #سعدی

میگه: عشق هم مثل وسواس فکری میمونه، فکرش یه لحظه هم رهات نمیکنه.

از صندلی بلند میشه، تا ته هال میره و برمیگرده، دوباره میره، اینبار برمیگرده سمت آشپزخانه و میره سر یخچال و بی هدف در را باز میکنه...

میگم: من دوبار دیدم ش، دوبار عاشق ش شدم؛ می دونستم بعد اون هیچ لحظه ای از عمرم خالی از او نخواهد بود، او که زیباترین و خوش طینت ترین بشر روی زمین است.

در یخچال رو باضرب میبنده، نگاه ش نمیکنم. برمیگردد به جای نشستن اش، مینشیند، نفس عمیقی میکشد، میگه: اون چی؟

باز سرفه ها می آیند سراغم، پشت هم. نمیخواهم بهش چیزی بگویم. نمیخواهم بگویم "اگر با من نبودش هیچ میلی"، اصلا نمیخواهم بگویم آمدنش فقط از سر مهمان نوازی نبود، اصلا میخواهم ذره ذره ی محبتش را برای خودم نگه دارم، برای تنهاترین خود مـ.

هیچ|

ساعت ۵ عصر

عبدالحلیم را گوش میکنم، همان که برایم فرستادی، این یکی با قبلی ها طعم ش فرق میکند،میشود هزاربار دیگر بهش گوش داد، هندزفری را از گوشم درمی آورد و در گوش های خودش میگذارد، سری به تایید تکان میدهد، میپرسد: قشنگه. میگم: چیزایی که او دوست داره، یه جور دیگه قشنگه.

میگه: چرا هیشکی شبیه ش نشد؟

مکث میکنم، چگونه تو را برای کسی توضیح بدهم، هرچه بگویم فقط اندکی از توست. میگم: انگار اونو برا خودش خلق کرده، این اصالت وجودی رو فقط در او دیدم. کافیه چند دقیقه باهاش حرف بزنی، اون خط عمیق فکری اورجینال رو در کلماتش حس میکنی.

میگه: خب خیلی ها رو می شناسم که اینجوری ن، اما بازم شبیه ش نیستند.

میگم: پیچیدگی در عین سادگی؛ پیچیدگی به معنای تارو پود کامل در افکار، کلام و حتی زیبائی ش، در ظاهر ساده، این اونو برام ناب و خاص کرده، البته من یک از هزار دیدم، و یک از هزارش دیده هام رو برات میگم.

هندزفری را در می آورم، کنار اوپن می ایستد، فنجان چای ش را سر میکشد.

میگم: حتی اگر عاشق ش نمیشدم، کاش فرصتی دست میداد، باهاش دوست میشدم، شاگردش، همسایه ش... نمیدونم، اما الان که عاشقش شدم دیگه...

نگاه م میکند تنهایی، انگار چیزی بخواهد بگوید، نمیگوید، می رود.

هیچ|

آدم از بهشت هبوط کرد، من از تو؛

او به بهشت برمیگردد. من به تو؟

هیچ|

دوست دارم بنشینم مقابل به تو،در همان لوکیشن جذاب عکاسی ات، پهلو به پهلوی توپ جنگی زنگ زده، برایت Cinnamon girl را پخش کنم، دوربینت را که زمین گذاشتی یک فنجان چای به دستت بدهم، به نخل ها نگاه کنیم، نخل ها...

نخل ها ما را به کجا خواهند برد، این نخل ها که روزگاری عاشق بوده اند، روزگاری سینه جلو داده اند، روزگاری سر داده اند، ما را به کدام روز خواهند برد...

هیچ|

هر نوبتم که در نظر ای ماه بگذری

بار دوم ز بار نخستین نکوتری #سعدی

حضرت ماه، گذری

هیچ|

شب، بـ وقت دلت نگی، رادیو بیروت را پلی میکنم

خیال ی از خودم و تو را میبرم کنار ساحل، در خنکای هوای عصر مینشینم کنارت، تو دریا را نگاه میکنی، من تو را، موهایت را که با باد می رقصد، دستانت را که گیلاس شراب را می چرخاند، پاهایت را که روی ماسه ها سر داده ای، آفتاب را که روی صورتت می رود و می آید و سیر نمی شود، نگاه که نه، نفس میکشم...

آفتاب خسته میشود، غروب میکند، تمام میشود، من نه، مست بودنت هستم، هوشیار نخواهم شد. تا خود صبح به همین آهنگ های عربی گوش میدهم و خیال تو را در ساحل بیروت قاب میکنم و کم می آورمت، بغض میکنم، تمام نمیشوم...

میدانم، پای م برسد بیروت خواهم مرد، خداکند یادم نرود نباید بی تو بروم آنجا، بی تو ئی من را میکشد، دوجا زودتر، خیلی زودتر؛ آبادان، بیروت.

صبح ندارد این شبها...

هیچ|

ساعت ۵عصر

چشمانت، کافه دنج رویاهای من، پایان خستگی های عالم

با قهوه های بی نظیرش

هیچ|

میگه: تو این عکس ها دنبال چی میگردی، روزی صدبارنگاه شون میکنی؟

میگم: دنیای واقعی من همیناست، ردپای او. اصلا دیگه بیرون ازین دنیا نمیتونم نفس بکشم. آدم های غیر او غریبه ن برام. میدونم این دوگانگی نابودم میکنه، اما کاری ازم برنمیاد، از هیچ کدوم این دنیاها نمیتونم پا پس بکشم.

"تنهایی" سیگارش رو کبریت میکشه، میره کنار پنجره، به آدمایی که رد میشن نگاه میکنه، میگه: راست میگی، هیچکی شبیه ش نیس...

هیچ|

همین که هستی در این جهان، هستی ام بهانه ای دارد برای کش دادن خودش. همینکه جایی لبخندی روی لبانت شکوفه میزند، پائیزم را امید بهارانه ای هست برای ادامه دادن، برای زمستان. همینکه موهایت را جایی در اروندکنار به دستان باد سپرده ای، امیدی هست که باد غم ها را با خود خو اهد برد، ایمان را هم...

محبوب م

محبوب م

دوست داشتنت، امری اجتناب ناپذیر شده برای م

هیچ|

کجایی محبوب جان

بیایم لحظه ای دورتان بگردم، بروم؟

چقدر این جاذبه تان حال ما را خوب میکند، همین در محدوده ی جذابیت تان قدم زدن، همین ریز ریز تماشا کردن تان، همین لبخندهای عاشق کش تان، همین...

هیچ|

کاش همه ی آدم ها، یک تو داشتند

روزگار بهتری میشد

هیچ|

میگه چرا کاری نمیکنی؟

چیزی نمیگم، سرفه ها نمیذارن. اما هرچی به مرگ نزدیک میشم، تحمل درد نداشتنش راحت تره...

هیچ|

آن صدا مرا با خود برد، تا بی نهایت

همان لحظه ی سلام

همان نقطه ی دیدار

هیچ|

ساعت ۵عصر

تو بخندی، بی هیچ چیز هم مست میشویم، والا این چای تلخ بهانه ست

هیچ|

هرلحظه تو را حس میکنم، همین اطراف راه می روی، روی گل های حیاط دست نوازش میکشی، با لبخندت حال م را بهتر میکنی و باز، میـ روی...

چقدر کم دارم ت

هیچ|

ساعت ۵ عصر

بوقت دلتنگی، برای دستان و واژگان شیرین ت

هیچ|

زیباترین لبخند غمگین جهان بود، دختر پائیز بر شانه ی دریای اروند

پ. ن: عاشقی نگذاشت شاعر یا نقاش شوم، عشق میگفت فقط نگاه کن، نه کمتر، نه بیشتر...

هیچ|

انیشتین وقتی تئوری نسبیت ش را مینوشت، فهمید زمان یک المان ثابت نیست، با افزایش سرعت زمان کش می آید و برای اجرام کوچکتر زمان کندتر میگذرد. احتمالا برای پروانه ای که دوهفته عمر میکند، درک این زمان کوتاه معادل چند سال آدمها باشد.

حالا که ما آدم ها اینقدر با سرعت زندگی میکنیم، احتمالا زمان برایمان کش می آید، انگار شش ماه باشد که فروردین است، جمعه ها که چندسال برایمان طول میکشد. جاذبه ی تو را یادم رفت؛ هرچه از تو دور ترم، زمان می ایستد، تمام نمیشود روزها، شب هایش که اصلا یک قرن طول میکشد. نزدیک تر که بودم به تو، چه با سرعت گذشت روزها و ساعت ها، آن یکساعت که اصلا، یک چشم برهم زدن...

محبوب م، محبوبم

اصلا ول کن این حرف ها را، فقط دلم برایت تنگ شده، خیلی، خیلی... همین.

هیچ|

چه میکنند آنها که دچارند به خواستن، آنها که از خواب و خوراک و فیزیولوژی افتاده اند، آنها که هرم مازلویشان فرو ریخته و از همه امیالشان تنها خواستن تو به جامانده است؟

هیچ|

بیست سال دیگه، لابد اگر زنده باشم، بهت پیام میدم: میخوام ببینمت دلبرجان، هنوز آبادانی؟

میگی: آره، تو چطوره؟

من... ویران ویران‌م...

هیچ|

گفت یوسف را چو می‌بفروختند

مصریان از شوق او می‌سوختند

چون خریداران بسی برخاستند

پنج ره هم سنگ مشکش خواستند

زان زنی پیری به خون آغشته بود

ریسمانی چند در هم رشته بود

در میان جمع آمد در خروش

گفت ای دلال کنعانی فروش

ز آرزوی این پسر سر گشته‌ام

ده کلاوه ریسمانش رشته‌ام

این زمن بستان و با من بیع کن

دست در دست منش نه بی سخن

خنده آمد مرد را، گفت ای سلیم

نیست درخورد تو این در یتیم

هست صد گنجش بها در انجمن

مه تو و مه ریسمانت ای پیرزن

پیرزن گفتا که دانستم یقین

کین پسر را کس بنفروشد بدین

لیک اینم بس که چه دشمن چه دوست

گوید این زن از خریداران اوست

#عطار


همین دیگه

یه موقع دلت میخوادش، زمین و زمان میگه نه، اما تو بازم طرف دلت رو میگیری

هیچ|

ساعت ۵عصر

گل ها هم فهمیده اند، امسال بردوش بهار آمده ای،

اشتباه میکردیم سالها، با رسیدن یک گل هم، بهار آمدنی بود

پ. ن: آن شاخه ی بهارنارنج، به دستم رسید

هیچ|

با دستان خالی و چشمان پر، برگشتم؛ نیمی از من، با من برنگشت...

هیچ|

امشب باید خوابت را ببینم، کمی حرف های خصوصی دارم باهات محبوب م، از همان ها که نمیشود در بیداری گفت، نمیشود در بیداری نوشت، از همان ها که به من میگویی تو، یا حتی اسمم را صدا میزنی، یا الکی صدایت میکنم، تا بگویی جان م...

به خواب م بیا عزیزتر از جان، باید کمی دورتان بگردم، برایتان بگویم بعد دیدنتان چقدر خوشبختم، چقدر بعد از دیدارتان سبک شده ام، دینی ندارم به جهان، به زیبایی. انگار قبلا هم گفته ام در روی ماه تان ظهور اکمل زیبایی خلقت را دیدم، در صدایتان موسیقی طبیعت را شنیدم، من بتهوون و موتزارت و شوپن را دیدم، رامبراند و داوینچی و ون گوگ را هم دیدم که به تماشایت آمده اند؛ راستش را بخواهی من خدا راهم همان اطراف دیدم...

به خوابم بیا، بگذار جهان آرام بگیرد ازین جدایی، درد فقدانت کشت ما را، بی تاب کرد جهان را... بیا و برایم شعر تازه بخوان، واژه ها را چینش تازه بده، ملول شد جهان از نبودنت؛ اصلا من برای چه بخوابم اگر تو به خوابم قدم رنجه نکنی...؟

هیچ|

درد امان نمیدهد، روز چندنفر می آیند دست میگذارند روی قلب شان، دیگر نمیشنوم چه میگویند، پای قلب که می آید وسط، واژه ها دروغ میگویند؛ نبض شان را میگیرم، در چشم هایشان نگاه میکنم، تا رد ترک های دلشان را پیدا کنم. چه بد کردیم قلب آدمی را تقلیل دادیم به رگ و پی؛ قلب از جنس ریتم و فرکانس و منحنی و موسیقی است. روزهای فقدان و هجرانش فرق میکند با طحال و کلیه و پانکراس، حال خوش و ناخوش قلب را میتوان از صدای تپش هایش فهمید. استادی می گفت اگر کسی گفت قلب م درد میکند، بگویید نشانتان بده محل درد را، اگر یک نقطه را انگشت گذاشت، دنبال علل جسمی باشید، اگر پهنای دستش را روی قلب گذاشت دنبال علل روحی و روانی بگردید؛ راست میگفت پیرمرد.

حال قلب م درد میکند، نمیدانم چطور دستم را رویش بگذارم تا آرام بگیرد، نمیدانم نبض م را به کدام خط از دستنوشته هایش پیوند دهم.

کاش لااقل برای قلب از همان قرص های رنگی به دردنخور درست نمیکردیم، درمان دردهای کشنده اش را تقلیل نمیدادیم به گچ های طعم دار تلقین نما. کاش برای این دردها طبیبی تو را تجویز میکرد، اندکی دیدار تو از دور، مقداری شنیدن صدایت، هر ۸ ساعت یکبار یک دقیقه آغوشت، قبل از خواب استشمام بوی ت، یک بوسه بوقت تشدید درد مستقیم...

هیچ|

ساعت ۵ عصر

اضطراب، اضطراب، اضطراب...

چقدر دستانت را کم دارم، بقدر هوا، بقدر نفس..

هیچ|

همچون بتهوون، که بیشتر شنوایی اش را از دست داده و ناپلئون شهرش را به توپ بسته، سمفونی پنجم را خواهم ساخت؛

اگر یک بار دیگر تماشایت کنم

هیچ|

برای بچه ها بادمجان پلو درست کردم به سبک تهرانی ها، کاش اینجا بودی برایت میفرستادم؛ آن وقت میگفتی دستپخت عاشق ها به پای محبوب می رسد یا نه؟

برایم بگو در کدام شهرها تا به حال قدم زده ای، با پای برهنه جای پایت را لمس کنم، همانطور که موسی در سرزمین مقدس...

پ. ن: چاووشی جان، لااقل تو نمی گفتی "از اون از اون چه خبر...!"

هیچ|

خواستم بنویسم...

گفت:

کوشیدم بوی تو را

از سلول‌های پوستم بیرون کنم

پوستم کنده شد

اما تو بیرون نشدی

کوشیدم تو را به آخر دنیا تبعید کنم

چمدا‌‌‌نهایت را آماده کردم

برایت بلیط سفر خریدم

در اولین ردیف کشتی برایت جا رزرو کردم

وقتی کشتی حرکت کرد

اشک در چشمانم حلقه زد

تازه فهمیدم در اسکله‌ام

تازه فهمیدم آنکه به تبعید می‌رود منم

نه تو... #سعادالصباح

گریستمـ...

هیچ|

چیزی نگفت:

گفتم: چشماش.. ندیدی، نه؟

...

راحتی، بخواب!

هیچ|


آخرين مطالب
» من متولد شب اول دیدن چشاتمـ..
» اینگونه به آتش بس تن دادیم
» هنوز اون پیرهن آبی، محکم بغلت کرده؟
» در جستجوی نور
» بیچاره آنها، که تو را ندارند #خیابان-امیری #متروپل
» تو
» عطر تن ت و طنت...
» خودت لابد میدونید دلتنگی یعنی چی
» خدا رو چه دیدی، شاید پر گرفتیم...
» مرگ

 Design By : Pichak