تیشتَر

آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام / بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام # علیرضاآذر

شاید آدم های بردباری بودیم

کمر خم کردیم، سر فرود آوردیم

اما نشکستیم

محبوب م

غبار رنج های نشسته بر تنت اما

ما را خواهد کشت

تدریجی یا ناگهان

زخم های تنیده بر روح ت

ما را از پای در خواهد آورد

ناگهان، ناگهان...

پ. ن

میـ رو مـ غرق کنم، کوه غمی را در خود...!

هیچ|

از حالت بیخبرم محبوب م، بی خبرم از نرمی دستانت که تن داده به زمستان، یا نه

بیخبرم از سیاهی چشمانت، بی خبرم، اینکه حال دل چند مرد و زن آشوب شده باشد، از طوفانی که جان دریا را لرزانده و قایق هایی که غروب به ساحل نرسیده اند؛ بیخبرم مثل آن بادبان ها مثل ان پاروها مثل...

دیگر کجا باید از تو خبر بگیرم، خبر تو را از کدام خیابان هرمشهر یا رشت یا آبادان باید بگیرم که پیدایت کنم محبوب م

من چای داغ نمی دانم ها هستم و هیچ کسِ تو نیستم، که دلت بخواد نامه ای برایم بفرستی یا حتی پیامی بدهی از دلتنگی های غروب پنجشنبه و عصر جمعه بگویی برایم و آخر سال و...

تو اما، همه چیز من بودی، همه کس من...

پ. ن:

من ماهی خسته از آبم

تن می دهم به تو

تور عروسی غمگین

تن می دهم

به علامت سوال بزرگی

که در دهانم گیر کرده است.

پس روزهایمان همین قدر بود؟

#گروس‌عبدالملکیان

هیچ|

بسیار شبیه تهرانم؛

پرازدحام، اندوهگین، دلتنگ تو

هیچ|

بسیاری از ما دیوانه ی درک شدنیم؛

و بعضی شیفته ی فهم آن دیگری!

من، اگرچه بسیار خواهان فهمیده شدن بودم، سرتاسر عمر، اما در تکاپو برای کشف تو لذتی بود که در این نه.

اما... کوتاه، مختصر، ناکام

هیچ|

ندا!

هیچ|

این روزهای آخر سال بیشتر دلتنگ ت میشوم، دلتنگی درد بدی است نداجان، مثل درد بی پدر و مادر نروپاتی است؛ تا مغز استخوان آدم مور مور و گزگز و سوزن سوزن میشود و با هیچ کوفتی نمیشود افسار این کرخی را برای لحاظاتی حتی در دست گرفت و مهار کرد.

زمستان که چمدان ش را می بندد، من دلم تنگ بهار میشود، بهار که نه؛ بهار متصل به دیدار تو. بهار اصلا با تماشای تو بهار میشود، چنان که پاییز، چنان که زندگی، وگرنه روح رنج دیده ی ماکه با تماشای گل و سوسن و سنبل آرام نمیگیرد.

دل تنگ تو شده ام، کدام تو؟

نمیدانم؛ تجربه ی زیسته ی من از داشتن تو، لحظات اندکی است که مقابلت نشسته ام، هردومان ساعتی را با دلشوره و هیجان پشت سرگذاشته ایم و تمام. باورت میشود؟ تمام شد، به همین سادگی!

یا چندساعت مقابل ت نشستن و حرف زدن، بیست سال قبل، که حس جدیدی را در وجودم تجربه می کردم و بلد نبودم آن را ابراز کنم، لااقل در شکل صحیح اش و بیست و چندسال گذشت و تاوان نداشتنت را به خودم پس دادم...

زندگی همین قدر ساده و همینقدر پردرد است! گاهی باخت هایت همان اول پریدن کوله بار بزرگ پر وزنی میشوند بر دوش ات و بالاجبار کل زندگی باید تجربه ای تلخ را بر شانه هایت حمل کنی؛ من باختم و به نداشتن ت تن دادم!

دلتنگ تو ام، دل تنگ شانه کردن موهایت، بافت دل انگیز موهایت، نوازش، بوسه و سر گذاشتن روی شانه هایت... نه! من این خس ناب را باتو تجربه نکرده ام؛ مگر آدمی میتواند برای کارهای نکرده ای دلتنگی کند؟ اینها بیشتر تمنای درونی یا امیال حیوانی بشر خاکی است.

منِ بشرِ خاکی دلم تنگ لحظاتی است که دستت را در دست بگیرم، با انگشتانت چشمانم را لمس کنم و تو برایم فروغ بخوانی؛ میدانی چه تقابل بیگانه ای در نیمکره های مغز برپا خواهد شد از التذاذ دوپامینی محض بین حس لامسه، بویایی و شنوایی!

نداجان

آه که که دلم برای همین صدا زدنت و "جانم" گفتن هایت چقدر تنگ است...

محبوب م

خداوند یک فیلم به ما بدهکار است، فیلمنامه ای که نوشته ام از زیستن خیالی ام با تو، ارزش فیلم شدن ندارد؟!

هیچ|

در آن دنیا دستانم را بگیر

در این دنیا که دستانم سرد و کوتاه است...

مثنوی میخوانم، حافظ، شیمبورسکا، مارینا... اینها آرامم نمیکند، خودت هم میدانی، اینها آرامم میکرد، شعر روحم را تسخیر میکرد، اگر... صدا اگر صدای تو بود.

می دانی؟

پنجره ها طغیان میکنند

وقتی تو نقاشی سکوت بر دیوارشان میکشی

هیچ|

نمی دانم کدام یک از جزئیات بود که عکس را تا این حد جذاب کرده بود؛ پرتره ای خاص که میتوان دقایق طولانی در آن نگریست.

پرتره ی زیبا مرکب از جزئیات ستودنی و کلیات شگفت انگیز که حکایت از نهایت زبردستی خالق آن دارد.

این ها رها کن محبوبم، برای توصیف بهتر آن بهتر است بگویم:

دوستت دارم

هیچ|

... که الهه ی جنگ

چشمانت را آفرید

و هزار ملک مقرّب

لب هایت را... به طراوت غزل؛

که هنوز نخندیده ای

که خداوند مست شود

بی بوسه، از شراب سرخ تثلیث...

هیچ|

چشمانت کشوری است در قلب خاورمیانه؛

زیبا، ارزشمند، جنگ افروز...

هیچ|

چشمانم به فدای چشمانت، وقتی میخندند

لب هایم فدای موهایت، وقتی پشت گوش هایت...

همه ی من، فدای لب هایت، وقتی نام مرا صدا میکنند

دنیا... دنیا به فدای دستانت، وقتی... دستان م را بغل میکنند...

میبینی، این فعل های ساده، این قید و بندهای رسیده به تو، جان م را به لب می رسانند، نه به تو... نه به تو

هیچ|

انگاری خندیده باشی و لبخندت چشمانم را...

انگاری خدا سیگار را ترک کرده باشد

انگاری آمدنت دیگر حال محال استمراری نباشد برای عاشق بخت برگشته ات

انگاری لبخندت پایان همه ی جنگ هاست

انگاری تو خندیده ای و من عکس شده ام، برعکس در اتاق خیال تو

آه، دنیای برعکس های محال...

هیچ|

من از طور چشمانت، به عشق، به بندگی، به پیامبری، مبعوث شدم

"بُعِثتُ لاتَمّ مکارم الاحساس"

از خداوندگاری که توئی

به پیامبری دیوانه که منم؛

حالا،! "چه تری، چه لن ترانی..."

هیچ|

تو ی حال بد، تو بدترین حال دنیا، وقتی فکر میکنی تنها چیزی که آرووم ت میکنه، شونه های اون باشه، رگ هات درد میگیره از نبودنش

میدونی رگ درد چیه؟ سرت باد میکنه، تنت تیر میکشه، دلت میخواد کل عالم دعا بکنن که بیاد، مثل بارون وسط گرمای مرداد، مثل چاقو رو تن رگ هات...

میدونم، دیگه هیچ وقت نمیاد

میاد؟!

هیچ|


آخرين مطالب
» من متولد شب اول دیدن چشاتمـ..
» اینگونه به آتش بس تن دادیم
» هنوز اون پیرهن آبی، محکم بغلت کرده؟
» در جستجوی نور
» بیچاره آنها، که تو را ندارند #خیابان-امیری #متروپل
» تو
» عطر تن ت و طنت...
» خودت لابد میدونید دلتنگی یعنی چی
» خدا رو چه دیدی، شاید پر گرفتیم...
» مرگ

 Design By : Pichak