آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام / بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام # علیرضاآذر
گفتم اگر حال تان خوب تر شد، حال دلتان اگر بهتر... دعا کنید دعا؛ زیارت بکنفره ی دلی با خداوند و من خداوند را هرروز میبینم، در تنهایی سه نفره ای باتو اینها احتمالا شرک نیست خلوت سه نفره ای است در دنیای تنهایی زده ذهن فرتوت من غلیان نروترنسمیترهایی که دست به خلقت زده اند از واسطه گری میان نرون ها، حان گرفته اند و حالا در دنیای خیالی اطراف من جولان آفرینش میدهند حالا در اتاق کوچک قدیمی ذهن من، ملکولهای میکروسکوپی خدایی میکنند و من و خدا و جای خالی تو به روزهای کوتاه زمستانی فکر میکنیم که خواستی هرگز نباشم و برنگردم و پیامی ندهم و... و چنین شد. در ذهن پیر و تن عاطل و فرتوت من، بهار قبل از رفتن ت، رفت... آنگونه که من از سر شوق، از سر زندگی، از سر امید... از سر عشق، اما نه ندا با همین چشم هایم که دیگر... با انگشتانم خطوط مهربان چهره ات را با لب هایم خطوط نامهربان زمان را با گونه هایم، خطوط وحشی شرقی صورتت را لمس خواهم کرد، روزی... روزی که خداوند از نقاشی دست بردارد روزی که آخرین سیگارش را خاموش کند روی زمین مان روزی که رویای به تو رسیدن، عکس نباشد! شاید خندیده باشی جایی و نگاتیو دوربین خوشبخت ترین آدم دنیا باشد آن گاه که لبخند تو را به تن کرده و چرخ زنان و رقص کنان برای خداوند دست تکان داده همان جا، آنطرف تر من تو را بغل کرده باشم که برای جهان آدم ها ثبت کنم زیبایی را و برای خود خود خودم که من نامرئی ترین عاشق ممنوعه ی جهانم! دیگر مرا دوست نداشت ناگهان، روزی، ساعتی مرا با همه ی جزئیات کوچک که فکر میکردم دیگر دوست... حتی دوست داشتن م عشق م، نوشتن م، پیام هایم، اشتیاق م، دست هایم حتی مرا دیگر... نداشت! پالتو ی بلندت را تن میکند خیابان من اما خاطره مینویسم بر تن دیوار بی تو بی انحنای کمنظیر دستانت و بی اختیار پیرهن سفید تو را روی سر میکشم و در کنار پنجره ی قدیمی می ایستم تا برایت دست تکان بدهم ناگاه انسان خیابان را بغل میکند و خیابان خدا را... . سلام، سلام آه، این کلمه را حتما خدا روی لب هایت بوسیده است که اولین کلام میان ما بود بعد بیست سال و آخرین ش . کلمات، کلمات در دهان تو شیرینی خرمای ربحی بود و در گوش من، عسل پالتو را از تن خیابان، لباس سپید را از سرم بیرون می آورد خدا و زیر لب غزل میخواند: خداحافظ، خداحافظ فروردین بود آن سال که بهار آمد و ساعتی به تماشایش نشستم! در بهشت از اردی بهشت همان سال اما جهنم است این جهان از ندیدن ش؛ پ. ن آمدم، نبودی، رفــ ـتمـ.. شاید روزی تو را در ذهنم آفریده باشم شاید روزی به اتفاق خداوند در کافه ای در خیابان نادری به دیدنت آمده باشیم، بی خبر، بی هوا، بی... مقابل ت نشسته باشیم به تماشا، تماشای آن چشم ها، آن سیما، آن صورت بی تا؛ او از شگفتی های خلقت تو گفته باشد، من از فیزیک کوانتوم و تناسخ موهایت پشت گوش ها... مقابلت نشسته ایم، تو با لیوان چای ت بازی میکنی، نه، همه ی جان من را در نوک انگستانت جمع کرده ای، روی میز میکشی، من در افکارم تمام میشوم درکلمات نارس، در انتهای گیسوانت که روی شانه ات باز کرده ای... خداوند از شگفتی آفرینش ت گفت، من از حیرت های عشق، از دوری راه، از ندیدنت، از نبودنت، از فراغ، از داغ اشتیاق... شاید روزی تو را... هرگز ستاره های بالای سرم را نشمرده ام، من شیفته ی ماه بوده ام از ازل چندباری برای دیدن ش تا کویر رفتم آن وقت ها که جوان تر بودم چندباری هم، تا رشت، تا خرمشهر تا... ابد خواب دیده ام کلمات عصیان کرده اند بر قامت شعر آنگونه که میتوکندری ها بر تن تو عصب ها بر تن من خرمشهر بر تن خدا... . خواب دیده ام پل ساخته ایم بر تن فرتوت شهر برج ساخته ایم بر خیال رنجدیده بشر جنگل بر خاطره ی جنگ های ناتمام دریا بر زخم های کاری خدا تکه پاره های نامعلوم، نامتعارف، ناامید میان ما . خواب دیده ام و این تنها یک خواب بود برای سلول هایی از تن ت، که عصیان کرده اند برای شوریدن لیلاها، برای او که غزل چشمانت را از بر بود برای مجنون های بی آتیه، بی وصال، بی لیلا برای این تن، که وطن نداشت؛ که به آغوش تنت وصال نداد که آخر نداشت تنانگی، که عاقبت نداشت مردانگی، که دوام نداشت زنانگی، که... من حافظ چشمانت را از بر بودم، اما فرصت نداد عاشقی، ندا، فرصت نداد عاشقی... دست ازپا درازتر، که نه؛ فکر از خاطره درمانده تر، حافظ را ورق میزنم، خدا را ورق میزنم، به تو نمی رسم، حتی به پلی که سمتی از خاطرات خرمشهر را به سمتی دیگر پیوند میزند نمی رسم... دورمانده از تو، فساد می پذیرد این تن تنها... بی تو در جستجوی معنا ی چشمانت، حافظ میخوانم، عبدالحلیم حافظ هم در پس زمینه میخواند، این همه اما مستی چشمانت نمیشود؛ چشمات غرق شدن در دریایی است که انگار بار اول است که بدان تن می دهی؛ برداشتن پیمانه ی سوم و چهارم از شرابی است که بار اول از آن مینوشی... چشمات عشق است، عشقی که هربار ابتلایش ابتلای بار اول است رنگ چشمانت را ترجیح میدهم نگاهت را وقتی به بهارنارنج ها آب میدهی ترجیح میدهم رنگ فیروزه ای ناخن هایت را ترجیح می دهم حتی خودم را وقتی دیوانه وار عاشقت هستم و عکس هایت را به تماشا نشسته ام، ترجیح میدهم درختان نخل را ترجیح میدهم خیابان های خاکی پشت پالایشگاه را هم خداوند کنار اروند را به خدای خیابان فرشته و گیشا و اکباتان ترجیح میدهم غاده و درویش و قبانی را بر دیگران ترجیح میدهم کاظم الساهر را و گاهی چاووشی را بر دیگران ترجیح میدهم خودم را وقتی آدم ها را دوست دارم نسبت به وقتی که بشریت را دوست دارم ترجیح میدهم خود دیوانه ام را و همه ی دیگرانی که روزی یا روزگاری عاشق تو شده اند را حتی بر خودم ترجیح میدهم تاوان دادن م را بر روزگار فراموشی ترجیح میدهم پ. ن: بر اساس شعری از شیمبورسکا، آدم ها روی پل
| Design By : Pichak |

