تیشتَر

آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام / بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام # علیرضاآذر

نه تنها...بلکه...

این یک قانون گرامر نبود

قانون جهان بود؛

هرچه بیشتر دوستش می داشتم او بیشتر ازمن فاصله میگرفت

نه تنها مرا دوست نمیداشت، بلکه...

هیچ|

در تو

هزار مزرعه خشخاش تازه است

آدم

به چشم‌هاي تو معتاد مي‌شود

#حميد_مصدق

هیچ|

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی ست

دل من

که به اندازه ی یک عشق است

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

آه...

سهم من این است

سهم من این است

سهم من...

آسمانی ست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید:

"دستهایت را

دوست می دارم"

دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهد شد می دانم، می دانم، می دانم

#فروغ‌جان

هیچ|

جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بود

عقل سرپیچیده بود از آنچه دل فرموده بود

عقل با دل رو به رو شد صبح دلتنگی بخیر

عقل برمی گشت راهی را که دل پیموده بود

عقل کامل بود، فاخر بود، حرف تازه داشت

دل پریشان بود، دل خون بود، دل فرسوده بود

عقل منطق داشت ، حرفش را به کرسی می نشاند

دل سراسر دست و پا می زد، ولی بیهوده بود

حرف منّت نیست اما صد برابر پس گرفت

گردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بود

من کی ام؟! باغی که چون با عطر عشق آمیختم

هر اناری را که پروردم به خون آلوده بود

ای دل ناباور من دیر فهمیدی که عشق

از همان روز ازل هم جرم نابخشوده بود

هیچ|

از چه چیزِ درخت باید سخن بگویم

که زمان در من نگذرد؟

#شهرام شیدایی

هیچ|

چرا آدم‌ها خود را به گاو‌آهن‌ِ ‌فلسفه می‌بندند؟

چه چیز جز ما در این مزرعه درو می‌شود

چه چیز؟

من از پیچیده شدن در میان‌ِ‌ کلمات نفرت دارم

چه چیز ما را از این توهّم ــ زنده‌بودن ــ

از این توهّم ــ مُردن ــ نجات خواهد داد؟

#شهرام_شیدایی

هیچ|

با حرف‌هایت در آغوشم بگیر
که بعضی حروف، دست‌های مهربانی دارند.

#محمود درویش

هیچ|

‏هذا وجهٌ لأنَّها تراه،

‏وهذا قلبٌ لأنَّهُ أحبَّها،

‏وهذه روحٌ لأنَّها تقيم في ألم انتظارها،

‏وهذا جسمٌ لأنَّه من أجلها

ينهض في الصباح

------------------

چهره است این، به این‌خاطر که او می‌بیندش

دل است این، از آن رو که عاشق‌اش شد،

جان است این، زیراکه در رنج انتظارش اقامت دارد

تن است این، چراکه صبحگاهان

به‌خاطر او برمی‌خیزد

#بسام_حجار

ترجمه: #محمد_حمادی

هیچ|

السلام علی النازحون بالنسبهٔ

لأولئك الذین لا یحبون

أی مکان سوی جانبهم الحبیب

إنه یبحث عنها کل یوم للعثور علیه لکنهم فشلوا...

🌴

«سلام بر آوارگان،

به آن‌ها که جایی به جز کنارِ محبوب را نمی‌پسندند

هر روز می‌گردند که "پیدایش کنند"

اما ناکام می‌مانند...»

#عربیات

هیچ|

گفت: عشق یه جور وسواس فکریه، نمیتونی از دستش خلاص بشی

گفتم: آسمون چرا اینقدر دلش پره؟ که یکریز می باره!

هیچ|

محبوب م

باخودم فکر میکردم، آخرین بار که دیدمت، از میان حرف هایی که گفتم، کدام را دوست تر میداشتم: "ممنونم که اومدی"

فکر می کردم که این حرف شاید عاشقانه ترین مفهومی بود که در قالب کلمات توانستم به زبان بیاورم؛ در آن ارکان زیادی از نیایش عاشقانه شاید نهفته باشد مثل دوستت دارم تا پای جان، یا قدردان محبت تو هستم، یا بگذار همین چند قدم همپای تو باشم، یا جان می دهم برای این راه رفتنت، یا صدای تو موسیقی بینظیر secret garden را تداعی میکند، یا من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی...

هیچ|

تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره

رنگ چشمای تو بارونو به یادم میاره

وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره

قهر تو تلخی زندونو به یادم میاره

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه

تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه

تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه

تو مثل خواب گل سرخی لطیفی مثل خواب

من همونم که اگه بی تو باشه جون میکنه

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه


حواسم نبود، دو فنجان چای ریختم...

هیچ|

في قلبها حُزن مُعقد لااحَد يَسْتطِيع انّ يَفهَمه.

«در قلبش

غَمی پیچیده است که

هیچکس نمی‌تواند آن را درک کند.»

#عربیات

هیچ|

چقدر دلم برایت تنگ میشود؛ دلت چقدر برایم تنگ میشود؟!

پرسه می زنم در خیابان، غریبه ام بین مردمی که شبی را میثاق عشق کرده اند لابد، غریبه ام با خودشان و عطر آغوش هایشان... لابد روزگار، روزگار همین عشق های دوزاری است، شاید، من اما دیگر نمیتوانم خودم را عوض کنم، نمیخواهم خودم را تغییر بدهم... پرسه میزنم و حالم از خودم و آدمی زاد بهم میخورد، دنیا شاید دنیای همین آدم ها باشد، برای ما غریبه ها مرگ شاید بهترین ماوا باشد.

راه میروم و انگار زمان ایستاده باشد، دلم میخواد در بعد دهم یا دوازدهم دنیا خودم را برسانم به تو... فارغ از من، شاید خندیده باشی جایی، شاید روبه اروند شعری را زمزمه میکنی... نمیدانم، فقط این دل تنگ هوایی توست؛ زندگی اینگونه شاید مضربی باشد از مفهوم غریب عشق. این زیست بهم ریخته ی دوری و تنهایی و عشق...

به مرگ فکر میکنم، به جزئیاتش؛ یاد بیماران می افتم، مبتلایان به افسردگی متوسط تا شدید، مغلطه ی دنیای DSM4، فلسفه ی عجیب خودکشی و دنیایی که برای خیلی ها دیگر قشنگ نیست، حرف هایشان در مغزم میچرخد...

دنیای من بی تو نه جای زندگی است، نه زیبایی هایش ستودنی است...

می دانم، دنیا شاید مملو از زیبایی های اعجاب انگیز باشد، اما برای یک بیمار مبتلا به آسم هم دنیا پر از هواست، اما نهایتا چیزی که نصیبش میشود Air Hungering و نفس تنگی است؛

بی تو دلم گرم نمیشود به زندگی، نفسم بند آمده و دلم اما کوتاه نمی آید به رفتن، به نیست شدن، به فلسفه بافی برای حال بدم.

درد، درد، درد...

هیچ|

تو زیبائی خودت را درک نکرده ای، تو نمیدانی آینه ها واقعیت را عکس میکنند، حقیقت ها را ناقص؛ این را کسی میگوید که سالها با عکس های تو زندگی کرده است...

تو خودت را ندیده ای، نمیدانی خداوند در آفرینش صورت تو کار ظرافت را تمام کرده است...

یقین شاعران و عشاق، ندیده باشند تو را، آنگونه که من، اگر دیده بودند صدها حافظ و سعدی و مثلانا داشت عصر ما

محبوب م

اینطور تو را دوست داشتم، آنگونه که لابد خودت هم میدانی

هیچ|

با وجود همه‌ى حيرت و تنهايى‌ام،

ولى تصميم گرفتم

از خودم فرار كنم

به سوىِ تو

#معجب الشمری

هیچ|

یركُضُ وجودي نَحوَك، طمأنينةٌ لِعُمرٍ مُتعَب.

«وجودم به سویِ تو می‌دَوَد، "آرامشى" براى زمانه‌یِ خسته كننده.»

#عربیات

هیچ|

این همه آشفته حالی این همه نازک خیالی

ای به دوش افکنده گیسو از تو دارم از تو دارم

این غرور و عشق و مستی خنده بر غوغای هستی

ای سیه چشم و سیه مو از تو دارم از تو دارم


فنجان چای عصر ت که به نیمه رسید، دست هایش را رها کن، تا روی نعلبکی گلدار یک تنه برقصد؛ جنون بیماری مسری مخلوقاتی است که لب تو را بوسیده اند، آدم و فنجان نمیشناسد...

هیچ|

در چشم‌های تو

هرگز ثبات نیست

هرگز قرار نیست

حتی برای کسانی که در استوای چشم تو منزل نموده اند

هم اعتبار نیست

در چشمهای تو

هر ثانیه هزار بار انقلاب

انگار جنگ سایه هاست

جنوب می شود شمال

انگار جهان و فضا دود می شوند

در چشمهای تو

گویی دوباره معجزه های خدا تازه می‌شوند

گویی خدا

هر بامداد پیامبری تازه مبعوث می کند

🌴🌴

بخشی از قصيدة "مائيات" نزار قبانی

هیچ|

سر باز کرده زخم بیست ساله ی من!
سرِ تفنگ را باز روی شقیقه ام بگذار
سرباز از صلح برگشته ی مجروح
سر باز زده از فرمان مرگ و فرار


از همان وقت ها که نوشتن را شروع کردم، شاید دوره دبیرستان بود که دوست داشتم نویسنده شوم. حال و هوای کنکور شوق نوشتن را از دلم برد به پستویی که دیگر سراغ مکتوب کردن افکارم نرفتم.

با شروع دانشگاه، دوباره شوق نوشتن به سراغم آمد، هرچند ذوق ویژه ای نداشتم، تبحر خاصی هم در خودم ایجاد نکرده بودم، بتدریج برای مجلات دانشجویی مطلب نوشتم و برای مجلات سیاسی و فرهنگی و روزنامه های محلی تولید محتوا میکردم( بقول امروزی ها) تا زمان جشنواره نشریات دانشجویی که از دو جنبه دچار تحول شدم؛ اولی ارتباط با دانشجویان دانشگاه های دیگر که برای اولین بار با سبک نوشتن آنها آشنا میشدم و خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم، و دومی آشنایی با تو بود

بعد از دیدنت دیگر فقط نمیخواستم نویسنده شوم، بعد از شنیدن صدای تو و غزل هایت، آرزوی شاعر شدن در جانم جوانه زد. این صدا که مثل موسیقی لابلای کلمات میخرامید، ارگ دل م را فروریخت، در یک لحظه تمام جان من تمنای شنیدن شد، لمس صدای تو از دریچه حس شنوایی...

سالها گذشت و من شاعر نشدم، عاشقی فرتوت از من بجا ماند که زخم های قلب و جان ش را در مکعب کلمات مکتوب میکند و منتظر تو نفس میکشد، شاید عاشقی از شاعری هم سخت تر باشد...

هیچ|

از زخم‌های بزرگ

خط کوچکی باقی می‌ماند

واز چشم‌های تو

چه بگویم ...

خاطره‌ی آرنج‌های تو

بر تخت من

گود افتاده!

#بکتاش_آبتین

هیچ|

یا سيدتي :

أنا رجل مفضوح بالشعر ..

وأنت امرأة مفضوحة بكلماتي ..

أنا رجل لا ألبس إلا عشقي .

وأنت امرأة لا تلبس إلا أنوثتها …

فإلى أين نذهب يا حبيبتي ؟

وكيف نعلق إشارات الحب على صدورنا ؟

ونحتفل بعيد القديس فالنتاين ..

في عصر لا يعرف ما هو الحب ؟؟

.

دلبرم...

مردی‌ هستم رسوا به شاعری

و تو رسوا به واژه‌هایم

مردی‌ هستم که چیزی جز عشق خود

بر تن نمی‌کنم

و تو چیزی جز زنانگی‌ات نمی‌پوشی

به کجا برویم دلبرم؟

چگونه نشانه‌های عشق را

بر سینه‌هامان سنجاق کنیم،

و ولنتاین مقدس را جشن بگیریم؟

در عصری که عشق ناشناخته است...

🌴🌴

برشی از شعر #نزار_قباني

ترجمه: #سعید_هلیچی


رورهایی که به عشق ربط پیدا میکنن، ایام خوبی ان که به خودت نگاه کنی، که چقدر تنهایی!

یادت بیفته که عشق مثل کتابها نبود، از عشق و دیگر شیاطین یا عشق سالهای وبا، فقط یک جعبه پر ازکلمات بودند که عجوبه های ادبیات به انها نظم داده بودند؛ اینها کتاب بودند و فقط کتاب بودند...

هیچ|

بند بند م در حال گسستن است

سلولهای م در سیطره ی ادامه ی من نیستند

من انگار جایی به پایان رسیده ام

تنها هیچ کس خط صاف زیستن م را قطع نمیکند

دیگر در بند نوشتن هم نمی آیند کلمات

من در لب هایم به بن بست رسیده ام و هیچ کس

تو را به لب هایم بر نمیگرداند

محبوب م

خودت جمله ی پایان م را بنویس و ازین مرگ

خلاص م کن

هیچ|

روزگار خوبی نبود، محبوب م

دنیای خوبی نبود برای آنها که دلشان گره خورد به گیسوی نگاری

عزیزتر از جانم

دنیای ما، دنیای مهربانی نبود

هیچ|

تنهایی یعنی اینکه نبودنت هیچ تغییری در زندگی بقیه ایجاد نکنه؛

الان من همونجام

آخر بن بست تن‌هایی...

هیچ|

نگرانم و هیچ کاری ازم برنمیاد

منِ عاشق فیزیک میخواستم در دنیاهای موازی باتو باشم، گذارم افتاد به دنیای مجازی، موقت و کوتاه و ناچیز... حالا هم یکطرفه اینجا نوشتن، نلرس، ناامید، ناتوان...

چقدر کوچک شده ام و حقیر

چقدر ناتوانم در ابراز علاقه و محبت م به تو که تمام میل و خواسته ی منی، خیلی...

هیچ|

وقتی زیاد حرف میزنم، منی که غالبا اهل سکوتم و دیالوگ هام با آدم ها بیشتر از چندتا جمله نیست، یعنی ناتوانم از زدن حرف دلم؛

الان هرچیزی گفتم ولی حرف دلم رو نه:

دردت به جونم، همه دردات مال من

هیچ|

...و او تجلیِ چیزهایی بود که تمام عمر می‌خواستم. تجلیِ تمام آرزوها و آزمندی‌ها و خواب‌ها و تلاش‌های‌م. او را می‌دیدم و انگار که تمام خواسته‌های‌م در دنیا به شکل آدمی‌زاد در آمده بود و نفس می‌کشید.

#از_جایی

هیچ|

چهارده ساعت پشت فرمون بودم، ترافیک، ترافیک، ترافیک...

نه دیدمت، نه حتی بهم پیام دادی، نه...

حس میکنم اگر هرچی زیبائی بوده، سر خورده و اومده سمت تو، در عوض همه ی دوست داشتن ها و عشق و توجه پرت شده سمت من!

نمی دونم، نمی دونم چی بگم

من حتی از حالت هم باخبر نیستم، که بزرگترین دردم الان این بی خبریه، این بلاتکلیفیه، این استیصاله، ندا... ندای عزیزم.

پ. ن: حالم هیچ خوش نیست، خبری از خودت بهم بده لطفا

هیچ|

غرق در افکار خودم روی پل قدم می زدم، پسر جوانی صدایم کرد: آقا، میشه از ما عکس بندازی. سر تکان دادم، منتظر شدم تا در کنار همراهانش قرار بگیرد، یک مرد و دو زن دیگر. پس زمینه کارون زیبا بود و من فکر کردم چطور کادر بندی کنم، که تو را در میان آنها شناختم؛ شاید بیست سال از آخرین دیدارمان گذشته، شاید هم بیشتر...

عکس را انداختم، شاید چندبار، نگاهت کردم، دوربین را پس دادم، لبخند زدم، نشناختی. خداحافظی در گلویم گیر کرد...

هیچ|


آخرين مطالب
» در جستجوی نور
» بیچاره آنها، که تو را ندارند #خیابان-امیری #متروپل
» تو
» عطر تن ت و طنت...
» خودت لابد میدونید دلتنگی یعنی چی
» خدا رو چه دیدی، شاید پر گرفتیم...
» مرگ
» خلیج
» چای عصر
» افتاده ی خوشبخت

 Design By : Pichak