آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام / بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام # علیرضاآذر
پائیز هم رفت، بی خداحافظی، بی آغوش، بی... حالا که زمستان است و دل آدم... اصلا فراموشش کن؛ بیا ناخن هایت را لاک بزنیم، موهایت را شانه کنیم... بیا سرت را بگذار روی شانه ام، تا برایت شعر بخوانم، شعرهای کوتاه، سرت را روی شانه ام بگذار تا برایت داستان بلند بخوانم... محبوب م بیا دستانت را در دستانم گره کن، تا پاییز دلش قرص شود، برگردد؛ بالاپوش را بندازم روی تن ت و دستانم را در گیسوانت غوطه ور کنم، و تو دمنوش بهارنارنج ت را ذره ذره بنوشی و تا خود صبح موزیک عربی گوش کنیم و یکدیگر را باز در موسیقی پیدا کنیم، باز... من فنجان دمنوش را از دستانت بگیرم و طعم لب هایت را از تن فنجان پس بگیرم و تو باز بخندی آرام و باز... بهانه نگیر محبوب م، نگو که اینها فقط خیال توست، میدانم، امشب اما یلداست، و برای من شب و غزل و انار و حافظ، همه تویی! "کجایی؟ کجایی که هیچ چیز قشنگتر از تماشای تو نیست..." #عباس_معروفی پ. ن: اصلا ما به دنیا آمده ایم، فقط برای تماشای تو چیز عجیبی ست عشق؛ مثل چشم های تو مثل تحمل من! وَ إِن أَخَذَني الموت ولَم نَلتقي فَلاتَنسي إِنّي تَمنيت لِقائك كَثيراً اگه مرگ به سراغم آمد و هنوز همدیگر را ندیده بودیم فراموش نکن که من خیلی دیدنت را آرزومیکردم... لا شيء يطفىء أنوار الكون في عين الرجل كرحيل امرأه كان يعتبرها أرضه وسماؤه وكونه. «هیچ چیزی روشناییهایِ جهان را در چشمانِ مَرد خاموش نمیکند چون رفتنِ زنی که او را سرزمین و آسمان و جهانِ خود میپنداشت.» #غسان_كنفاني پ. ن: در خواب راحت به سر میبرند آنها که تو را ندیده اند، سرزمین و آسمان و جهان من! روی ما اینجا چند فعلِ گذشته ملافه سفید میکشند من زخمهای بینظیری به تن دارم اما تو مهربانترینشان بودی عمیقترینشان عزیزترینشان بعد از تو آدم ها تنها خراشهای کوچکی بودند بر پوستم که هیچ کدامشان به پای تو به قلبم نرسیدند بعد از تو آدم ها تنها خراش های کوچکی بودند که تو را از یادم ببرند، اما نبردند تو بعد از هر زخم تازه ای دوباره باز می گردی هر بار عزیزتر از پیش هر بار عمیق تر... #رویا_شاهحسینزاده پائیز نارنجی می رود، با همه ی رفتنی هایش آبانی عزیزتر از جان م پاییز می رود، خیابان می رود، درخت ها می روند؛ هیچ کدام اما نه مثل تو... اینها آمدن را بلدند، پیرتر که شدیم برمیگردند، تو اما... يراودني هذا السؤال مرارًا ، لماذا عندما ينكسر قلبٌ ، لا يتوقف هذا الكوكب لثانية من الزمن احتراماً لكارثية الأمر..!؟ "این سوال بارها مرا آزار می دهد؛ که چرا وقتی یک دل شکسته می شود این سیاره به احترام اتفاق فاجعه بار یک ثانیه هم نمی ایستد..!؟" #أدهم_شرقاوي🌱 «دستهایت مال من؟ با دستهای من بنویس با دستهای من غذا بخور با دستهای من موهایت را مرتب کن. فقط دستهایت را از تنم بر ندار.» #عباس معروفی آوارهی پیادهروهای دلتنگیایم، نه قرارها فرا میرسند و نه ما از انتظار خسته میشویم #أریجالمغربی أتَعلمُ مَا هُوَ الحَنين؟ الحَنينُ هُوَ حينَ لَا يَستطيعُ الجَسدُ أن يَذهبَ حَيثُ تَذهبُ الرُّوح ... میدانی "دلتنگی" چیست؟ دلتنگی آن است که جسمت نتواند به آنجا برود که جانت میرود... #محمود_درویش کسی در کافه نیست، در نور کم پائیزی فضا نسبتا تاریک است و آنگونه که روی میز خم شده و به گوشی خیره شده ام، احتمالا دارم چیزی برای تو مینویسم. نمیدانم حس انسان گریزی م از مرز جنون گذشته یا درد بی توئی خفقان از خود بیگانگی را به من تحمیل کرده تا از همه ی شبکه های مجازی خارج شوم؛ فرقی نمیکند، هرجاکه تو نباشی خیابانی از جهنم است. بوی قهوه ی تند در مغزم رسوخ میکند، خیال تو را در مقابل مهمان میکنم به صرف چای، قوه ی خیالم جان میگیرد برای نوشتن، برای چینش بی حد و مرز کلمات... صدای در کافه توجه م را به خود جلب میکند، اینکه دیگری بیاید و خبالاتم را برهم بزند، یا چیزی را به فضا اضافه کند که... مثلا صدای یا عطر یا زمزمه ی کلمات... از صدای کفش و قیژقیژ صندلی لهستانی متوجه میشوم یک زن در چند متر آنطرف تر م نشسته، مطمئن نیستم، اما فکر میکنم بعضی صداها زنانه اند، بعضی عطرها هم، حتی اگر متعلق به مردها باشند، مگر نه که هر مردی در وجود خود زنی دارد و هر زنی در وجود خود مردی... دوباره مشغول نوشتن میشوم، به کلمات وزن میدهم، چای ت را تمام کرده ای، به بیرون نگاه میکنی، واژه ها را رها میکنم، به تماشای تو می نشینم، اشغال کرده ای کشور کوچک قلب م را و من مفعول مشغول این اشغال م همه عمر... قهوه بر لب های م می ماسد، نگاهم به لب هایت... "چای لطفا" صدای آشنا! مگر میشود کسی صدای تو را... مگر میشود کسی شبیه تو چای سفارش بدهد! نه، نمیشود، خرابه های تن م را سیستم اعصاب سمپاتیک فتح میکنند و قلب م میخواهد برای مواجهه باهر اتفاقی... دلم میخواهد برگردم و روی ماهت را ببینم؛ چند قرن گذشته از دیدارت محبوب م؟ که من چنین دلتنگ م! نمی توانم، باید احتیاط کنم. چرا؟ باز هم نمیدانم، اما همیشه در مورد تو محتاط بوده ام، محتاط مانده ام... کاش دوباره حرف میزدی، فقط یک کلمه: "متشکرم". باریستا لیوان را روی میز گذاشت و رفت و من قلب م تحت تاثیر آدرنالین، دوپامین، اکسی توسین و نمی دانم هزارجور نروترانسمیتر دیوانه در حال انفجار است، برمیگردم به سوی تو، شاید ببینمت... " مگرم درد اشتیاق ساکت شود... " دیدم ش، و "چشمهایش همهٔ آن چیزی را که صدایش نمیتوانست، به من گفت. ما هزاران کلمه با هم حرف زدیم بی آنکه واژهای گفته باشیم" #میاشریدن نمیخواستم تو را با کلمات قسمت کنم، روبروی ت نشستم به تماشا وخودت میدانی که "بدیدم و مشتاق تر شدم". المَجدُ لِلضَّفائِر الطَّوِیلَه ارگ جوان بیست ساله ای بودم که چشمانت روزی قلب م را لرزاند نه عقل ماند و نه دلی حالا این ویرانه، تنها برای بازدید عموم " آزاد" است! کلمههایی که از ما به جا خواهند ماند بی خوابی عجیبی خواهند کشید بی خوابی عجیبی... #شهرامشیدایی چگونه شب را آغاز کنم، با بوی تعفن کلمات که روی تخت بالا آورده ام؟! چگونه بوی مرگ را از کلماتی که به تو نمی رسند بزدایم؟ چگونه برای کلمات از دلتنگی بهانه بیاورم، وقتی که دستشان دیگر به تو نمی رسد؟ در سیاهی شب های این روزگار بردگی، من بر خیال ت کلمه بافته ام، بر گیسوانت ابر... شب را با نجوای واژگان در بند درگوش های تو دوام آوردم... و صبح را با خیال تو قدم زده ام تا نزدیک ترین منزل خداوند... مسلمان شده ام در پیشگاه چشمانت، ایمان آورده ام به خندیدنت، با صدای تو برای پروانه ها غزل خوانده ام... چگونه به صبح برسم، که در نبودنت بیـ وطنم، بیـ... سرمای آخر پائیز را، روی دیوار های تهران لمس میکنم؛ چطور این شهر زمانی تو را در آغوش گرفته است و به زیبائی تن نداده؟ چطور هوای این شهر به ریه های تو برگشته است، اما حالا نمیشود در خیابان هایش نفس کشید؟ انگار گاهی میشود به تو بسیار نزدیک بود و از تو دور، یا حتی از تو دور بود و به تو بسیار بسیار نزدیک... مگر چه میخواستم ازین دنیای بررگ، جز گرمی دستانت، جز لبخند روی لب هایت، جز تماشای صورت ماه ت، جز لمس نرمی گیسوانت، جز محو شدن در نگاه ت، جز سرگذاشتن بر شانه هایت، جز... ببین من همین ها را میخواستم ازدنیا... دنیا اینها را گرفت از من، همه را، فقط حسرت و فاصله گذاشت مقابلم! توقعی نیست، از هیچکس، حتی از همین دنیای حقیر... این بی نهایت دوست داشتنت هم اختیاری نیست، اصلا نمیتوان تو را کم دوست داشت، اصلا نمی توان تو را در بهترین شکل عشق ستایش نکرد نمیتوان موهایت را نوازش کرد و مست نشد، عطر تن ت را استشمام کرد و دستانت را در دست گرفت و شاعر نشد باهمه ی اینها توقعی نیست، زیبایی تو قائم به ذات است و مهربانی ت نه! مثل تنهایی من، مثل نیاز م به بودنت... بار اول که دیدمت، از نزدیک تر که دیدمت، شعر خواندی برایمان، با غزل هایت چهارپاره کردی جانم را، عاشق ت شدم بار دوم، عکس هایت را دیدم، خودم را دیدم روبروی تو، باز عاشقت شدم، بی صدا... بار سوم، باز عکس هایت را دیدم، باز تکه تکه ی وجودم برای ت پرکشید، باز سلول به سلول عاشقت شدم بار چهارم، بار پنجم، بار ششم... من هزاران بار دیدمت و هربار مثل بار اول، شاید هم کمی بیشتر... عاشقت شدم! آری، این دل میتواند یادش برود، دوباره عاشق بشود، اما هر بار تو، تو، تو... هزاران بار، تو! این همه زخم برای یک دل این همه درد برای یک جان! کاش برگردی به خانه ات... کاش این قلب از تو تهی نشود.. چقدر دوست داشتم در این هوای آخر پائیز، باتو در یکی از همین کافه های کوچک حاشیه اروند بنشینم؛ من و تو و خداوند. تو همان چای لیوانی ت را سفارش بدهی و من چای نوشیدنت را نفس بکشم... آنقدر که خدا به شانه ام بزند که هی! کجایی! و سیگاری بهم تعارف کند، دستش را پس میزنم که وینستون قرمز برایم زیادی تند است. خودش پک های عمیق میزند و سرفه هایش را با قهوه در سینه نگه میدارد. چند جرعه از امریکانو ی لیوانی تلخ مینوشم، به تو خیره میشوم باز، دست که در موهایت میبری و موهایت را پشت گوش هایت مرتب میکنی، چیزی ته ته دلم سرگیجه میگیرد، می افتد... کاش بادی لنگوئیج بلد بود، میدانستم به چه چیزی فکر میکنی... دست میکشم روی لباس نارنجی پائیزی ت، خداوند سرفه میکند، سیگاری میگیرانم، بغض هایم از دهانم بیرون نریزد، صاف برگردد به سینه ام... به سکوت اروند گوش میدهم و صدای تو... کاش صدای تو همه ی جهان بود، اروند میرود به دریا برسد، من نمیتوانم از پای میز بلند شوم، شاید خیالت را جایی باز گم کنم... برمیگردم به بالش م، گریه میکنم... به دریا نمیرسم، به تو هم... خداوند اما سیگار را ترک میکند، کاش کافه گردی هایش راهم روزی بگذارد کنار! خوب شد نبودی که این روزهایم را ببینی؛ روزی مثل باقی روزها، فقط کمی بیشتر بدون تو... ماراتن اتفاق های بد بود، انبوه خبرهای ناجور، آنقدر که دلم میخواست زودتر تمام بشود، که تمام شد، جز نبودنت... که تمام شدنی نیست! همیشه وقتی آدم فکر میکند به آخر خط رسیده، دنیا اصرار دارد به او بفهماند نهایتا در خط آخر ایستاده ای و احتمالا صفحه بعدی هم میتواند پیش روی ت باشد. برای من، امروز، نبودنت بیش از قبل دردناک بود، برای تو چطور؟ شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشد #فاضلنظری بـ مخدر چشمانت به آخر می رسم، کدئین چشمانت مرا آرام میکند؛ دنیای حقیر من هرجا از حرکت می ایستد، باز به تو می رسم، در تو آرام میگیرم، در تو رشد میکنم، به زندگی بر میگردم... ساعتها، دقیقه ها، زمان اصلا بی معناست وقتی به کوچه ی گرم چشمانت گذر عاشقی بیفتد، مدتهای طولانی میتوان در صورت زیبایت غرق شد و در دریای چشمانت جان دوباره گرفت... در آن عکس داخل تاکسی که ماسک زده ای و جانم برای ت در میرود... و چقدر زیباست این تصویر از تو... و چقدر خودت از عکسهایت هم قشنگ تری... در اینجا که شروع کردم به نوشتن، میخواستم فقط تو بخوانی م؛ گاهی حتی برایم بنویسی، با صدایت، از روی ماهت، از شعرهایت... نمیدانم، نشد، نخواستی، نتوانستی... چیز زیادی باقی نمانده ازین عاشق ترین ت، که قابل اعتنا باشد این حرف های درگوشی را هم موقت گذاشتم اینجا، حرفهای که دوست داشتم وقتی دستانت را در دست دارم، زیر گوشهایت نجواکنم، بلکه ارام شود این دلم... نشد، لایق ش نبودم هفته ها از تو شروع می شوند از مرکب دستانت و حرف هایی که آموختند و روزها در من تمام میشوند وقتی دلتنگ تو ام و اشک ها که فرو می افتند پ. ن: تو شنبه بودی و من پنجشنبه ی سی و سه روز بعد... نزار قبانی چقدرقشنگ گفته: اگر سخن میانِ من و تو پایان یافت و راههایِ وصال قطع شدند و جدا و غریبه گشتیم، از نو با من آشنا شو! کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت ؟ که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایت به قصه ی تو هم امشب درون بستر سینه هوای خواب ندارد دلی که کرده هوایت تهی است دستم اگرنه برای هدیه به عشقت چه جای جسم و جوانی که جان من به فدایت #منزوی دنبالت می گردم، در میان آدم ها، درخت ها، گل ها، کتابفروشی ها... میدانم پیدایت نخواهم کرد، این دنیا برای بودن تو بسیار کوچک و حقیر خواهد بود؛ شاید تو به شکل دیگری از بودن اکتفا کرده باشی، شکلی که دستم به تو نخواهد رسید... دنبالت میگردم، در نهایت ناامیدی، هر ردپایی از تو را جستجو میکنم، در عکس هایت، در شعرهایت، در صفحات کاری ات... پیدایت نمیکنم! چقدر وابسته شده ام به وجود نازنین ت، چقدر دلبسته ی آن حرف زدن هایت شده ام، گوش هایم در جستجوی صدای تو با موسیقی همنشین است... پیدایت نمی کند؟! من، بی نهایت از تو دورم؛ آنها که نزدیک تو اند، چطور؟ از تمام عاشقانه های جهان، تنها لبخندت را دوست دارم؛ امضای عاشقانه ای مخصوص پای شاهکار لب هایت. انقلاب میکنم، در خیابان های منتهی به جمهوری، به آزادی نمی رسم تا عصر، فقط در شلوغی های شهر دنبال تو می گردم، که هیچ! کس شبیه تو نیست... شبیه تو نیست درخت جوان ولی عصر، شبیه تو نیست قهوه ی امریکانو ی تلخ کافه گودو، شبیه تو نیست کتابفروشی قدیمی خیابان ۱۶م آذر... خسته ام، باز اما دنبال تو میگردم... در این هوای تهران، فقط هوای نفس های تو میتوانست معجزه کند، برای مرده ای که در جای پاهای تو راه می رود...
شکوه از آنِ گیسوان بلند است
سرودهی: نزار قبّانی
ترجمهی: حسین خسروی
محبوبم!
در روزگاران گذشته
در بغداد
خلیفهای بود که دختری زیبا داشت.
چشمانش:
دو پرندهی سبز
و گیسوانش:
شعری بلند [بودند.]
شاهان و امپراتوران خواستار او شدند.
و برایش به عنوان مهریه
کاروانهایی از بردگان و زر پیشکش کردند.
و تاجشان را
روی طبقهای زر تقدیم کردند.
و مهاراجهی هند برای(خواستگاری)ش آمد
و از سرزمین چین برایش ابریشم آوردند.
اما این شهزادهی زیبا
شاهان و کاخها و گوهرهایشان را نپذیرفت.
او شاعری را دوست میداشت
که هر شب گلی زیبا
و نوشتاری زیبا
بر ایوانش میانداخت…
شهرزاد [قصهگو، در ادامهی این قصه] میگوید:
… و خلیفهی بیرحم از گیسوانِ شهزاده انتقام گرفت؛
و آنها را بافهبافه برید
محبوبم!
بغداد دو سال عزای عمومی اعلام کرد.
محبوبم!
بغداد عزای عمومی اعلام کرد
برای سوگواری بر گیسوانی که همچون خوشههای زرد طلایی میدرخشیدند.
و کشور دچار خشکسالی شد
و در گندمزارها
هیچ خوشهی گندمی نمیجنبید؛
یا دانهای انگور [دیده نمیشد.]
و سپاهیان را فرستاد
تا بسوزانند
همهی گلهای کاخ را
و هر آنچه در شهرهای عراق گیسوانِ بافهمانند بود.
و آن خلیفهی کینهتوز
آنکه افکارش چوبین،
و دلش چوبین بود،
برای کسی که سرِ شاعر را [برایش] بیاورد،
هزار سکهی زر جایزه تعیین کرد.
محبوبم!
روزگار، خلیفهی وقت را از بین خواهد برد؛
و به زندگی او
مثل زندگی هر معرکهگیرِ دیگری پایان خواهد داد.
[امّا…] ای شهزادهی زیبای من!
ای آن که در چشمانش دو پرندهی سبز خفته است،
شکوه از آنِ گیسوان بلند
و سخن زیبا خواهد بود.
رود را از جگر کوه به دریا بکشد
گیسوان تو شبیه است به شب، اما نه
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد
خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد
عقل، یکدل شده با عشق، فقط می ترسم
هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد
یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
باش تا کار من و عقل به فردا بکشد
زخمی کینه ی من! این تو و این سینه ی من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد
حال با پای خودت سر به بیابان بگذار
پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد
| Design By : Pichak |

