آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام / بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام # علیرضاآذر
بیت بیت غزلم شوق پریدن دارد وه که دیدار غزل درد کشیدن دارد چشم نرگس شده ات باده پرستم کرده سعی بین حرم و میکده دیدن دارد توبه کردم که قلم دست نگیرم اما هاتفی گفت که این بیت شنیدن دارد وخدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد صحبت از قیمت این غمزه و آن ناز مکن ناز عاشق کشت ای دوست خریدن دارد عجب این نیست که آهوی دلم صید تو شد طعم شهد لب صیاد چشیدن دارد آن زمانی که آب و گلت را بسرشت زیر لب گفت که این روح دمیدن دارد قصه ی دست و ترنج است تماشاگه عشق شکر وصل رخ تو جامه دریدن دارد دیدن روی تو راه دگری می خواهد شرح دیدار تو از شعر بریدن دارد!! محمود زارع🌴 روزها به آخر سال میرسند، من اما نمی رسم به تو؛ امسال هم دریغ از پارسال... گردش سال و صفر کردن روزهای نبودنت، تنهایی های مدام، روزهایی که به تو نمی رسند، راه هایی که به تو نمی رسند، آدم هایی که شبیه تو نمی شوند و بهاری که بی تو بهار نخواهد شد... سال تمام شد، سال؟ همه ی سال همان یکروز و چند دقیقه تماشای تو بود؛ چند لحظه کنار تو نشستن و دوبار دستانت را لمس کردن، یک فنجان چای نوشیدنت را نظاره کردن... میبینی عزیزم، دنیای مینیمال شده ی من را؟ همه ی شگفتی های جهان در اتفاقات کوچک و لحظات مختصر و محدود خلاصه شده... آه محبوب م بیست سال گذشته و من تنها دوبار دستانت را در دستم گرفته ام... روزهای بسیاری اما عکس دستانت را بوسیده ام... نرمی دستانت را بر صورتم گذاشته ام، شاید آرام کند درد بی طاقت نداشتنت را... بیست سال گذشته و من، موهایت را نبافته ام... من اصلا شاید بلد نباشم بافتن ظرافت بر تن موهایت را، من چهل و یکساله، پیر شده ام دیگر برای عاشقانه پیچیدن در تار و پود گیسوانت... بیست سال گذشت و روی ماه ت را نبوسیده ام، هیچ وقت، هیچ جا، مگر در عکس هایت... عکس ها؟ هیچ وقت عکس کسی را بوسیده ای؟ لبهایت روی قاب می ماسد، یخ میکند قلب عاشقت... آه، آه، عزیزتر از جان م اصلا نمیدانم دیگر میخوانی م یا نه اصلا دیگر هیچ چیزی را مطلق نمیدانم، نیمی از قلب م برای همیشه تاریک شده، نیمی از من یکسال قبل پیش تو ماند... برای همیشه سالی که دوباره دیدمت، به آخر رسید، منی هم که تو را دیدم، همه چیز درمن به آخر رسیده، جز دوست داشتنت، که تمام نمیشود... سال دیدار دوباره ات به آخر رسید، من مثل رفتگان گورستان ها به انتظار آمدنت نشسته ام، مگر بیایی و بهار شود سبزه های بالاسر این گور و جاگیر شود این جسد متحرک و بی قرار... اگر قرار است در شب رفتن سال پیر و فرتوت آرزویی کنم، برای تو حال خوب و دل خوش به زندگی و سلامتی میخواهم و برای خودم... دیگر نمیدانم، برای خودم امید و آرزویی ندارم. تنهاییِ عمیقی در جهان است، که در حرکت کُندِ عقربههای ساعت، میتوان حس کرد. مردمانِ خسته، مثله شدگانی از عشق یا بی عشقی...! محمود درویش به معشوقه اسرائیلیش ریتا میگه: “شايد برای تو چيز مهمي نبود ريتا، اما قلب من بود”. پ. ن: اونقدر بغض تو گلوم ته نشین شده که نه ذوق نوشتن دارم، نه شوق حرف زدن...#غمباد این هم برگ آخر این دفتر که به احترام عشق به تو باقی میمونه، حتی اگر دیگه ارزشی نداشته باشه. مراقب خودت باش محبوب م، ندای عاشقانه ی قلب م... تو آخرین آدمی بودی که با همه ی وجود م دوستش داشت م؛ و البته اولین ش... مراقب خودت یاش عزیزم❤ گفت: وقتی دلتنگ کسی باشی، از کابوس هم بدتره اگر در خواب ببینی اش... گفتم: اگر بهت نگاه کنه، باهات حرف بزنه، بهت توجه کنه، لااقل رویش را به سمت تو برگردونه، دیگه چیزی از دلتنگی باقی نمی مونه... خود خود وصاله... گفت: اونی که تو بیداری براش تموم شدی، تو خواب هم... +راس میگفت! هیچ، حواست به من هست که در دور ترین و تاریک ترین جای جهان ایستاده ام به امید لبخندی، نسیمی از بوی گیسویی نفسم را حبس کرده ام منتظر... منتظر... خیالت، در همین حوالی، پرسه می زند؛ دلم اما بی اندازه، بی حد و اندازه برای خودت... تنگ شده است غمگین م و دستم به تو نمی رسد؛ که این بدترین اتفاق ممکن است. دور ایستاده ام تا موجی از افکار م هم به تو نرسد، سایه ای از خیالاتم هم، دور، تنها، بی تو... این کلمات چیست که به دهانم میریزد؟ این جملات که مستحق مرگ ند... مثل من زن، نه مرد ثروتمند میخواهد نه مرد خوش اندام و نه حتی شاعر... مردی میخواهد که چشمانش را هنگام اندوه بفهمد آنگاه به سینهاش اشاره کند و بگوید: "اینجا وطن توست".... منسوب به #نزار_قبانی باز کجای این خاک غم گرفته، موهایت را باز کرده ای که پرنده ها آواز میخوانند درخت ها می رقصند آدم ها در خیابان لبخند میزنند... 🌴 موهایت را کوتاه کردی تا زنی کوتاه بیاید و پای بر زمین بکوبد برای ماندن من هم، کوتاه شدم، دوتا شدم در برابرت و همه ی سرو های وطنم و همه ی نخل های وتنت بر زانوانمان نشستیم، که تو ایستاده بودی... 🌴 در خواب هایم مرا به خانه ات بردی و چای دست ساز را در فنجان های سفید گلدار ریختی خداوند انگار همان بهارنارنج های ته نشین شده بود و تو خداوند وطنم که دستانم به دستانش نمی رسید... تو یک روز نیستی تمامِ سالی. تو یک شب یا یک کتاب و یک قطره نیستی تو یک نقاشی یا تابلویی بر دیوار نیستی. اگر دقیقه ای نباشی ساعت ها از کار می افتند خانه ها برهوت می شوند کوچه ها اشک می ریزند پرندگان، سیَه پوش وُ شعرها هم نیست می شوند تو فقط باد و باران هشتمِ ماه مارس نیستی تو ای دل انگیزِ شب های تابستانی گیسوان شب های پاییزی تو ای سوز بوران عشق تو نباشی چه کسی باشد؟! زن، زن، زن، زن #شیرکو بیکس گفت: خیلی بده، چهل سالمه و آدمی که دوستش دارم رو باید فقط دورادور تو فیس بوک و اینستا دنبال کنم؛ باید رفتنش رو باور کنم و توی این دنیای بزرگ، اون آدمی که میتونه همه ی جهان من باشه رو ندارم... چیزی نداشتم بگم، حرف حقی رو میزد که حرف دل منم بود؛ دنیای مهربانی نبود این دنیا برای خیلی از عشاق نسل ما. شاید فرق میکردیم با آدمای بعد از خودمون، تیکه ی بزرگی از وجودمون کنده شد و رفت پیش کسی که بهش دل باختیم، حالا ما آدمای نصفه ی شکست خورده و بازنده باقی موندیم و کلی ناملایماتی که بهمون هجوم میارن هرروز و باز باید برای ادامه دادن سرپا بمونیم... آره دوست من، دنیای خوبی نبود، ما باختیم و باز باید ادامه بدیم... You smoke to enjoy it I smoke, to die نشستم نوشته های اسفند پارسال و فروردین رو میخونم شروع خوبیه برای گریستن، برای تمام شدن... گفت: با یک مردی دوست شدم که بهم گفته بود تازه جدا شده، اما حالا فهمیدم بهم دروغ گفته بود؛ حالا باید از سر راه مردی برم کنار که شبیه ترین آدم به خودم بود و من با اینکه بهم دروغ گفته بود دوست داشتم سردوراهی انتخاب بین من و همسرش، من رو انتخاب بکنه... اما مثل همه ی قبلی ها اون هم من رو انتخاب نکرد! نمیدونستم چی بگم، نمیتونستم کلمه ها رو ردیف کنم پشت هم، در خودم خلا بزرگی داشتم از انتخاب نشدن؛ سکوت کردم و او در خودش می شکست، بی صدا، بیـ صدا... سیستان را سیل برد و باز سقف متروپل بر سرم آوار شد با آدم ها کاری ندارم با خداوند هم فقط انسانیت چرا در حد ریاضیات تقلیل پیدا کرده عدد ها را از هم میکنیم یا آدم ها را؟ شاعر که نه، اما چشم هایت مردی عاشق ازگل من خلق کرد؛ عاشق ترین مرد... فی المسافة بین غیابک و حضورک انکسر شیء ما لن یعود کما کان أبداً پ. ن: من بعد فقط میخوام در سکوت تماشات کنم، سکوت مطلق تا استحاله تپش های قلب م به یک خط صاف، قلب ی که فقط برای تو تپید تا... ولی به نظرم هیشکی دیگه مثل محمود درویش دلتنگی رو قشنگ توصیف نمی کنه: من سراپا همه زخمم؛ تو سراپا همه انگشت نوازش باش #حسین_منزوی فدای اون دستها... دست ها... دسـ ـت ـهـا... و کاش وقتی ابر غم به گلوی کوچکت میرسد، از یاد نبری شانهای در کار نیست، و بهتر است بپذیری همیشه قرار است در آغوش باد گریه کنی. زیرا رنج تنهاست، و رنجور تنهاتر... #حمیدسلیمی شانه هایت به سلاح گیسوانت مجهز شد و آغوشی ساخت... آغوشی که ازپس همه دنیای من بر می آمد... اما حیف، حیف، این خداوند، الهه ی دنیای من نبود... چندهفته ای که مرا دوست داشت، زندگی کردم، همین. برام هیچ حسی شبیه تو نیست خودم خواستم، با تمام وجود باتوئی که نبود عاشقانه بمان... م. فروپاشی یعنی همین... این بار که آمدم آبادان جان، گذرم افتاد به جزیره... و دلم گرفت دوای این مدل دلتنگی فقط آغوشه، که نداشتمش... که ندارم ش! دنیا ی م شده فضای بزرگی از نبودنت محبوب م هرجا که بودی #خوزه_بالنته نه به مرگ مبتلایم، نه زندگی نه به تنهایی مبتلایم، نه هیچ چیز دیگری اینها فقط اجبارهای من در حصار زیستن هستند محبوب م تنها ابتلای من توئی تا بن استخوان دچار شدم به تو حالا چگونه ترک ت کنم؟ تو چگونه ترکم کردی؟ در عصرِ ما، همه همیشه دیر میرسند: یکی به اتوبوس یکی به قطار یکی به یکی! - رویا شاه حسین زاده وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد، بیشتر تنهاست! چون نمیتواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید چه احساسی دارد! و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق کند، تنهایی تو کامل می شود. #عباسمعروفی «بغلم کن تو این شب برفی که خودش رو به شیشه میکوبه بذار این جادّه تا همیشه بره با تو هر جای این جهان خوبه» سید مهدی موسوی آمدی تهران و سراغی از من نگرفتی؛ آمدم آبادان، خیابان به خیابان گشتم و جانم برایت دررفت، مرگ و میر بی علت، خاصیت خیابان های یکطرفه است! لعنت به هورمون ها لعنت...، وقتی سرکش میشوند، در اوج ما را دیوانه میکنند، جنون غیر منطقی طغیان دوپامین و اکسی توسین و سروتونین، وقتی دستانت را در دست گرفته ام، وقتی سرم روی شانه ات باشد، وقتی میخندی... آخ. این وقتی میخندی را این هورمون های احمق نمیفهمند، این رقص والس لبها روی دندان های و عضلات صورت و چرخش چشمها و حرکت دستها در پیوند با موها وقتی پشت گوش میبری شان... آخ. حتما این سمفونی کلاسیک را هورمونها نمیفهمند! وقتی نیستی، هورمون ها دیگر ترشح نمیشوند. اصلا وقتی تو نیستی دیگر هرچیز واقعی دیگری هم سرجایش نیست. دوپامین ویت دراوال بیچاره میکند مغز را، میدانی؟ انگار خماری مواد میکشد، میخواهد زمین را گاز بزند از نبودنت، خشم، پرخاشگری، بیخوابی، درد، درد... آه محبوب این ها را تراپیست ها میگویند، من هم سرتکان میدهم. تراپیست ها نمیفهمند من عکس دست هایت را ساعت ها نگاه میکنم، چنان که نقاشی خداوند، ساعت ها... من باتو اما چیزهایی دارم که هورمون ها نمیفهمند، من باتو... در این جاده ها که به تو نمی رسند انگیزه ی قدم زدن هم ندارم چه برسد به پروازهای طولانی... حالا، البته اصلا دلم نمیخواهد راه بروم، دلم میخواهد در اتاق تاریک پتو را روی سرم بکشم و با کلمات بازی کنم و با شکنج های چروکیده ی مغزم ور بروم تا خوابم ببرد، تا تمام شود این دنیای بی تویی... نمیشود، همه چی به روال عادی باز هم تکرار میشود؛ فقط کلمات تیز، جایی از قلبم را میبرند که مدام میسوزد، مدام... از بهار تقویم میماند و از من استخوانهایی که تو را دوست داشت ... #الیاس_علوی فقط بگو خدا تو را برای من ساخت؟ یا مرا برای تو ویران کرد؟ کدام؟! #عباس_معروفی ترجیح داد دیگر ناامید بماند. طاقت نداشت دوباره امید کوچکی بیابد، شاهد زوالش باشد، و در خاکسپاری قلب غمگین خودش شرکت کند. #حمیدسلیمی این دنیا جایی نیست که بتوانیم در آن شاد باشیم. این برای خوشبختی انسان ایجاد نشده است، اگرچه بسیاری معتقدند دلیل وجود ما همین است. من فکر میکنم ما اینجا هستیم تا بجنگیم، تا خیر و شر در درون ما به هم برسند و خیر غالب شود و در نتیجه ما را از نظر معنوی غنی کند. سخت است بگوییم خوشحالیم یا نه، این به ما بستگی ندارد... مواقعی وجود دارد که از تولد پشیمان میشویم، اما زندگی چیزهای شگفتانگیزی نیز به ما میدهد که به تنهایی ارزش زندگی کردن را دارند. مسئله شادی برای من وجود ندارد چون معتقدم خوشبختی به عنوان چنین چیزی وجود ندارد. -آندری تارکوفسکی "No matter where you are or what you're doing or who you're with it doesn't matter; I always have and I always will, honestly, truly, completely love you!" یکسال گذشت اسفند پارسال بود که اینجا شروع کردم به نوشتن، با احوالی متفاوت، امیدوار به دیدارت، به شنیدنت، به لمس دستانت... این نوشتن تازه نبود، حرف تازه ای هم نبود، اسهال مرکب بود در غم جانفرسای نبودنت، نقاشی خیال در همنشینی با رویای بودنت یا شعرخوانی با صدایت در دستگاه محال و گوشه ی آرزو... بهترین سال عمرم بود، دیدار دوباره ات، بهترین روزش مقابل نشستن باتو، برای دقایقی و لمس دستان و نگاهت برای لحظاتی... و ممنونم که آمدی هنوز هم به شعرخوانی هایت گوش می دهم هرروز و خودم را مخاطب شان فرض میکنم و از فرش زیست حقیرانه ام به معراج مخاطب تو شدن و عرش عشق دوطرفه باتو می روم و گاه تنهایی یادم می آورد که تو هیچ وقت مخاطب خاص آن شعرها و پست ها و عکس ها نبوده ای؛ در لحظه ای باز میگردم به فرش رنگ و رو رفته ی خودم، هبوط میکنم، سقوط میکنم، خرد میشوم... بارها در این بیست سال برایت نوشتم، از حال م، از نگاه م، از خیالم، که به دستانت نرسید، نابود شدند قبل رسیدن به تو بسان من، که نرسیدم به دستانت... آدم ها مینویسند تا فراموش کنند، من نوشتم تا از یادت نبرم، تا در من زنده بماند عشق... ندای عزیزم، محبوب عزیزتر از جانم فراموشت نخواهم کرد، هیچ وقت، اما آنقدر دور ایستاده ام که سایه ای از من حتی بر حیاط خلوت زندگی ات نیفتد، آنقدر دور که فکر میکنم خودت هم دیگر مرا نمی بینی... شاید بهتر بود راز این عشق ممنوعه را برایت عیان نمیکردم و یک دوست معمولی دوران دانشگاه برایت باقی می ماندم، شاید؛ اما چگونه باقی عمر را با این دل شکسته سر میکردم؟ عزیزدلم، دردت به جانم تو را با آنها که دوستشان داری، با مخاطبان واقعی پست ها و شعرها و عکس هایت تنها میگذارم و برایتان حال خوب و دل شاد و تن سالم و جانی دور از گزند حوادث و بلا آرزو میکنم. میدانم که در شمارش آخرین های لیست توجه تو ام؛ ولی هروقت، هرجا، هرنوع کمکی لازم بود، میتوانی... دوستت دارم و...
#چارلز بوکوفسکی
در فاصلهی غیبت و حضور تو انگار چیزی میشکند
چیزی که هرگز به حالت اولش برنمیگردد!
- غاده السمان
“قطعه ای از من كنار توست؛
و قطعه ای كنار خودم.
و قطعاتم دلتنگ یکدیگرند،
میشود بیایی؟”
تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی
من آنجا بودهام
در تمامی مکانهایی که
هنوز شاید باشی
یا قسمتی از تو
یا از نگاهت
به زوال میرسد.
آیا این حجم خالی تحلیل رونده
از تو
ناگهان فضایی بوجود میآورد
از نبودنت؟
| Design By : Pichak |

