تیشتَر

آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام / بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام # علیرضاآذر

من را بگذار عشق زمین گیر کند

این زخم سراسیمه مرا پیر کند

#علیرضاآذر

هیچ|

آنگونه که من باختم تو را

آدم نباخت، جنت را...

و آنطور رهایم کردی در برزخ

که خداوند رها نکرد، بشر را...

هیچ|

ندارم ت

و این تنگدستی،بسیار ویرانگر است...

هیچ|

گفت: ما دیگه خیلی پیر شدیم،برای دوباره عاشق شدن

گفتم: اگه تو چشاش نگاه کرده باشی، دیگه نمی تونی سر بچرخونی از رخ بی مثالش...

ما پیر نگاه ش شدیم؛

وای از آغوشش...

هیچ|

گفت

مرا رها کرد و رفت با دیگری

گفتم

تو را که رها کرد، چه فرقی میکند که چه کرد و رفت با که و کجا و چطور و ...

گفت

سوختمـ...

گفتم

عشق، بیـ ـــرحم است،بسیار

و ما صبر و طاقت مان اندک

تو هم رها کن،چیزی که مال تو نیست،بگذار برود...

هیچ|

دلتنگی شاید امانم ندهد، محبوب م

اما، هروقت مرا خواستی... هستم!

هیچ|

گفت

بی اجازه،باید او را بوسید و

مُرد...

گفتم

بعد از او،هر چیزی بوی مرگ می دهد

حتی زندگی

هیچ|

گفتم‍: در لحظه ی دیدار،

هیجان آغوش را به اجازه گرفتن برای بوسه،

نباید کشت

.

بی اجازه،باید لب هایش را بوسید

و بعد، مُرد...

هیچ|

گفت: تو که... آغوش ش را ... هیچ وقت...

گفتم: هیچ وقت...

اما، آغوش،همیشه میان تن ها اتفاق نمی افتاد

آغوش، میان چشم ها، عاشقانه تر است

هیچ|

درب جهان ما،همیشه بر یک پاشنه نمی چرخد

گاهی من برای تماشایت، کیلومترها ... می آیم

گاهی هم،تو

اصلا نمیـ... آیی

هیچ|

به پیری خو می‌گیرم

به دشوارترین هنر دنیا

کوبه ای به در برای آخرین بار

و جدایی بی انتها

ساعت‌ها می‌گذرند ، می گذرند ، می گذرند

می خواهم بیشتر بفهمم حتی به قیمت ایمانم

خواستم چیزی برایت بگویم نتوانستم

دنیا مزه سیگار ناشتا دارد

مرگ پیش از همه چیز تنهایی اش را برایم فرستاده

حسرت می برم به آنان که حتی نمی دانند دارند پیر می شوند

بس که سرشان گرم کارشان است

#ناظم_حکمت

هیچ|

گفت به پیشم بیا

گفت برایم بمان

گفت به رویم بخند

گفت برایم بمیر

آمدم

ماندم

خندیدم

مُردم

هیچ|

باران هم

نیامدن را از روی تو نوشت

هیچ|

اشکالی ندارد محبوب م

اصلا زحمت آمدن را به خودت نده

آمدن کار آدم هاست

خدایگان که به ذلت آمدن، تن نمیدهند؛

روزی اما، بر من گذر خواهی کرد

شاید خفته در خاک باشم

بازهم

خاک پایت، سرمه ی چشمانم...

هیچ|

برای من از چشمانت بگو، از زیبایی شهر خاموش

از لطافت دستانت، قدرت ظرافت های زنانه

برایم از گیسوانت بگو، عطر بهارنارنج پشت گوش هایت

برایم بگو، حتی بی شعر، بی غزل

برایم حرف بزن

سکوت تو

مرا خواهد کشت، هربار بیشتر از قبل

هیچ|

وقتی که تو با من هستی،

نمی‌گویم: اکنون ما اینجا هستیم

بلکه می‌گویم: من و تو

و ابدیت در " لامکان" شناوریم.

#محموددرویش

هیچ|

من دچار شده ام به فاصله ها

اگرچه، اینها تنها برای نداشتنت یک بهانه است

و تو اگر بیایی، پاییز می رود، فاصله می رود، دلتنگی می میرد

و من، به تو... تا ابد، خواهم آویخت

همچون گردن آویز کوچک دور گردنت...

هیچ|

چقدر فکر کردم امروز بهت

انگار که کنارم باشی

تو خیابونای تهران

دود، دود، د و د...

هیچ|

گفت: هر زن یک سرزمین است؛

آداب و رسوم خودش را دارد...

گفتم: من پناهنده شدم به کشورش

راه م ندادند...

هیچ|

‌نسیم خنکی

که موهایت را تکان می دهد

صدای من است

بارها از تو می گذرد و

تو او را نخواهی شناخت...!

#نیما_یوشیج

هیچ|

از تو نمی توان برید

حتی، نمی توان تو را از یاد برد

حتی، نمی شود عکس هایت را به سینه نفشرد

یا نبوسید

یا هزار بار، هزار هزار بار در روز، تو را تماشا نکرد

دنیای عجیبی است محبوب م

ذره ذره عاشق تمام میشود و

معشوق...

یادت هست...؟

هیچ|

گردن بند میخواهد به چه کار آید؛

من با تمام لب های جهان

چال آن گلو را

هزاران هزاران بار... بوسیده ام!

هیچ|

شب های پائیز را دیده ای

و برای م پیامی نفرستادی

وای از آذر....

هیچ|

من عاشق چشمت شدم

از من چیزی نمانده

جز چشمـ هایت، همان مردمک های زیبایت...

هیچ|

پیش او دفن کنیدم که مگر زلزله ای

بعد صد قرن در آغوش کشاند ما را ...

#حسین_مرادی

هیچ|

پیام دادم و گفتم: بیا خوشم می‌دار

جواب دادی و گفتی: که من خوشم بی‌تو

#عالیجناب_سعدی

هیچ|

زیبایی خصلت عجیبی است، محبوب م

مثلا رابطه ی مستقیمی با فراموش کاری دارد؛ زیبارویان اغلب راحت تر اتفاقات ناخوشایند گذشته را از یاد میبرند، یا حتی آدم های معلوم الحال را خیلی سریعتر از حافظه ی خود پاک میکنند. شاید رابطه ی نزدیکی بین تناسب زوایای چهزه و چین و شکنج های لوب پیشانی وجود داشته باشد.

یا رابطه ی معکوس بین زیبایی چهره و رسم وفاداری، آنقدر قدمت دارد که حضرت حافظ هم سرتاکید بدان فرو آورده که

گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز

گفتا ز خوب‌رویان این کار کمتر آید

و خیلی روابط پنهان و پیدای دیگر.

بگذریم.

هیچ|

بازیگر خوبی نیستم

به روزمرگی هایم می رسم، به تو اما، نه

با این حال اگر کسی به چشم هایم عمیق بنگرد

جای خالی تو را، پیدا خواهد کرد

.

شاعر هم نشدم

که دوست داشتن ت را کلمه کنم و

بر تن دیوارهای شهر دود گرفته ام، ببافم

یا غزل پشت غزل، زیبایی های بی پایانت را

در گوش مردم دردمند و رنجورم، دکلمه کنم

.

آتشنشان و کارگر و کارمند هم نشدم

تا در بزنگاه تاریخی

یا در ساعت های فراغت م

برایت عکس های آرتیستیک بگیرم

تا بدانی، کی و کجا، عمیقا به تو فکر میکنم

.

کمی پزشک شدم و کمتر معلم

تا بیشتر گوش کنم

به مردم و درد هایشان

و کمتر حرف بزنم

که نور از زخم هایمان داخل میشود...

.

اما بسیار تو را دوست داشتم

و این عاشقی، پیشه ی غالب م بود

در این سالها ی طولانی

هیچ|

تو مرا به آتش می کشی...

همین، دیگه چه خبر؟

هیچ|

خنک آن دم که نشینیم

در ایوان من و تو

به دو نقش و به دو صورت

به یکی جان من و تو

هیچ|


آخرين مطالب
» دعا، وقتی دستانت به روبوسی چشمانت می روند
» فقط به تو فکر میکنم،که برای من نیستی
» آدمی
» سنگ، کاغذ، قیچی
» هوای روی تو دارم... نمیگذارندم
» اونجا که کامو امضا میکنه: ناتوان از بریدن از تو
» غم عالم
» باب سکوت
» دوستت دارم و این، غمگین ترین شعر دنیاست
» من متولد شب اول دیدن چشاتمـ..

 Design By : Pichak