تیشتَر

آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام / بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام # علیرضاآذر

کوه را

خستگیِ ایستادن می‌فرساید

رود را خستگیِ رفتن

و انسان

در میانِ ایستادن و رفتن.

#سابیرهاکا


یه همچین حال و هوایی

هیچ|

اینکه بیایم در بخشی از گوشی عکس هایت را تماشا کنم، برایت از دل تنگی هایم بگویم، به آهنگ هایی که دوست داشتم با تو بشنوم شان تنهایی گوش بدهم، پروفایل ت را باز و بسته کنم، صفحه ی فیس بوکت را برای بار هزارم بالا و پایین کنم، از تو رویا بسازم بجای خاطره، پشت دوربین بایستم و از تو زیر نخل های جنوب یا کنار قایق های اروند عکاسی کنم و لبخندهای شیرین ت را فرهادگونه خریدار باشم؛ اینها، بخش ناچیز زندگی من نیست، همه ی زندگی من و همه ی دنیای کوچک این روزهای من است.

تنها زمان اندکی از روز از دنیای خیالی م خارج میشوم، زندگی فیزیولوژیک م را پیش میبرم و باز...

هیچ|

انگار فقط یک روز کنارم بودی و حالا هزار سال شده که ندارمت. از آن یک روز هزار سال خاطره دارم که به یاد بیاورم، که مرور کنم، که بنویسم، که درد بکشم و از این هزار سالی که بی‌تو گذشته چیزی یادم نیست جز یک تسلسل باطل. هر روز به زور غذا خوردن، به زور خوابیدن، به زور نفس کشیدن و چند کار زوری دیگر. نفس کشیدن این روزها البته سخت‌تر هم شده. انگار چیزی، غده‌ای، غمی هر روز در سینه‌ام در حال بزرگ‌تر شدن باشد و جایی برای نفس کشیدن باقی نگذاشته باشد. انگار یک مشت خاک گلویم را پر کرده باشد؛ نفس‌هایم سخت پایین می روند، سخت‌تر بالا می آیند. نه، در نبودت دیوانه نشده‌ام فقط هنوز پشت رُل با یک دست رانندگی میکنم و دست راستم را روی صندلی کنارم، همانجایی که همیشه دست تو انتظارش را می‌کشید می‌گذارم. هنوز به آینه‌ی اتاقم که نگاه می‌کنم تو را می‌بینم که به من تکیه داده‌ای و من دست‌هایم را روی شانه‌ات گذاشته‌ام و در آغوش کشیدمت. دست‌هایم هنوز بوی تن تو را می‌دهد. پیراهنی را که آن شب که سرت را روی شانه‌ام گذاشته بودی پوشیده بودمش و یک تار مویت به آن چسبیده، هنوز نشُسته‌ام. قاب عکسم را از روی دیوار برداشته‌ام، پیراهنم را آویزان کرده‌ام به میخ قاب عکس، اتاق بوی موی تو را می‌دهد. نه دیوانه نشده‌ام فقط شب‌ها با هزار بدبختی پلک‌هایم روی هم می‌رود و چند دقیقه بعد اسمت را فریاد میزنم و از خواب می‌پرم. گوش‌هایم سنگین شده صدای کسی را نمی‌شنوم. در سرم فقط صدای توست که مرا با نام کوچکم صدا میکنی. در خیابان همه را شبیه تو می‌بینم، دنبالشان راه میفتم، می‌ایستند، نگاهشان میکنم، تو نیستی، گریه میکنم. زیاد سعدی میخوانم؛ تو سعدی را دوست داشتی. دیشب دیوان غزلیاتش را باز کردم بیت اول نوشته بود: کارم چو زلف یار، پریشان و در هم است / پشتم به سان ابروی دلدار، پر خم است. سعدی حال مرا می‌فهمد، می داند که نبودنت چه بر سر من آورده. باید برایت بنویسم که بدانی که دوستت داشتم، که دوستت دارم، که دوستت خواهم.... نمی دانم اصلا تا کی دوستت خواهم داشت. نمیدانم اصلا تا کی زنده‌ام، هیچ چیز نمی دانم جز اینکه دلم برای خنده‌هایت، اخم‌هایت، دست‌هایت، موهایت، دلم برای بوسه‌هایت تنگ شده. همین.

#فرهاد_موحدی

هیچ|

چه میتوانم گفت، جز آنکه همه ی جهان، به فدای لحظه ای از آن لبخند...

همه ی من هم!

هیچ|

سرو بلند بالای دوست داشتنی

موهایت را باز کرده ای و اروند تب دار را شاعر

به تماشای تو ایستاده ام

با قند واژگانی که از لب هایت پر میکشند

چای تلخ دوری را سر میکشم

#جذابِ‌لعنتی♡

هیچ|

بی هیچ مقدمه ی کوتاهی

بسیار بسیار طولانی

"دوستت دارم"

هیچ|

ساعت ۵عصر

بیا امروز بجای چای، دمنوشی از لب هایت بنوشیم

شاید پائیز کمی زودتر از راه برسد

کمی مهربان تر...

هیچ|

وبلاگ نویسی به زعم من کار بیهوده ای است؛ برای بیشتر آدم ها تخلیه حرف های نگفته است، یک جورایی مستراح افکار آدم هاست اینجا.

بیشتر وبلاگ ها را نمیتوانم بیش از یک پست جلو بروم، از دیگران هم توقع ندارم که مطالب من را بخوانند. هرچه فکر میکنم توان بالایی در وصف زیبایی های تو ندارم، برای نوشتن از تو یک سعدی یا حافظ نیاز بود، که در این روزگار از بداقبالی تو، من عاشق ت شدم که زبان الکنی دارم برای نوشتن از تو.

کاش کلام من، در نوشتن از تو هم رده ی شاملو بود یا منزوی بودم آنقدر که ذره ای از زیبایی جسم و جان و جهان تو را با دنیا می گفتم، شاید حال دنیا اندکی بهتر میشد از نفس های تو...

نمیدانم این نوشتن های بیوده برای چیست؟ شاید مثل مجنون، عشق بازی میکنم با نام تو... شاید، هرطور که خیال میکنم، از هر سمتی که می روم نمی رسم به تو و این خیال سرحد وصالش همین ترتیب ناموزون کلمات است و شعری که متولد نشد

همین دوست ت دارم های عریان، که شاید روزی به دستان عزیزت برسند، بوسه های نارس که شاید بر قیامت گونه هایت جای بگیرند، و چشمانت، چشمانت که بهشت من اند و شاید روزی...

هیچ|

تو خودت آن چشم ها را ندیدی؛

یعنی آنطور که می طلبد، در چشم های خودت خیره نشده ای؛

والا می دانستی من چطور بیست سال ته آن چاله ی سیاه محو تماشایت بودم و گذر زمان را نفهمیدم!

پ. ن: زمان در مجاورت سیاهچاله ها

همانطور که اینشتین پیش‌بینی می‌کرد، با عبور از افق رویداد سیاهچاله – مرز میان فضای بیرونی و داخلی سیاهچاله – همه چیز شروع به عجیب شدن می‌کند. به عبارت دیگر، زمان و فضا برای همیشه کِش می‌آیند

هیچ|

می بینمت

و از مرگ نجات پیدا خواهم کرد#درویش


میـ بیـ نمت... دوباره

هیچ|

هرچه مینویسم و پاک میکنم، آرام نمیگیرد دلم

هیچ حالم خوب نیست، کنار نیامده ام با نبودنت، با نداشتنت

نبودنت و خیلی چیزهای دیگر حالم را بد کرده، بد یعنی خیلی بد، بیشتر از همیشه بد

شاید با خودت بگویی مگرچقدر میتواند حالش بد باشد، نهایتا قدری غمگین است و همین؛ نه عزیزم، فقدان یا هجران برای من بسیار بیش تر از تو دردناک و زجر آور است، نسبت مستقیمی دارد این رنج به دوست داشتن ت و به محبتی که از تو در دلم اندوخته ام.

محبوب من

کاش بجای همه ی این نبودن هایت قدری می آمدی، پیش از آنکه زیاد دیر شود

هیچ|

ساعت ۵عصر

آدمی موجود آسیب پذیری است؛ دلتنگ چای نوشیدن میشود با محبوب اش. از دریچه ی مغز، بخش کنترل عواطف، یک اتفاق ساده میتواند رنگ استثنایی عاشقی به خود بگیرد.

نوشیدن چای ساده میتواند برای من عاشقانه ی جذابی باشد، به سان نوشتن غزل زلال برای دستانت؛ در همین چای نوشیدن هم حرکات دستانت مانند کلمات دلربای یک شعر میتواند من را جذب خودش کند. دستانت، آه که دستانت را باید مقابل نشست و مانند توتم مقدس پرستش کرد. باورت نمی شود، باید آن دست ها را نوازش کرد، بوئید، بوسید و لحظه به لحظه پرستید...

هیچ|

شرجی پرحرارت جنوب و گرمی دستانت

هزارهزار نخل در چشمانت روئیده اند

با مردمی که در پی وطن سرگردان اند

همچون من که در جستجوی تو...

هیچ|

در قلبم هنوز پرنده‌ی پیری هست که از کف دست تو دانه می‌چیند... #حمیدسلیمی
هیچ|

چقدر این ترکیب رنگ آبی با نارنجی زیباست؛ فکر نمیکردم حتی رنگ های مورد علاقه ام رو بدونی، چه برسه به اینکه با اونها عکاسی کنی

پ. ن: دست هات، دستات..

هیچ|

ما حسرت یک خنده ی دنباله داریم...

هیچ|

کاش برمیگشتم به بیست سال قبل، روزهای اولین بار دیدنت

در حاشیه ی آن خبرنامه، برایت می نوشتم:

تو را بیشتر از روزگار دوست دارم

تو را قدر روز های بهار دوست دارم

واقفم که واژه های من، معمولی است

تو را قدر بیست سالِ انتظار دوست دارم

هیچ|

محبوب م

چگونه مقابل آینه، دچار خودتان نمی شوید؟!

هیچ|

مقابل آینه می روی

زیبایی جهان دو برابر می شود؛

+اینو یکی گفته که اسیر موی یار نبوده، والا عاشق دلسوخته را چه به حساب و کتاب!

پ. ن:

اسیر باشی، دچار یار که باشی میدونی بوی موهاش از هروئین م اعتیادآورتره، رخ که نشون داد فقط خودت رو می سازی، فارغ از دنیا

هیچ|

محبوب م

محبوب م

محبوب جان‌م

هیچی، دلم می خواست فقط صدایت کنم. دلم میخواست تو هم فقط بگویی؟ جانم.

+دنیای گل و گشاد، به ما که می رسد، برای همینقدر هم، دستش تنگ است.

هیچ|

گفت: شلخته می نویسی، بی سر و ته، جملاتت نیمه کاره رها میشوند، فعل و فاعل گاها غیب شان می زند در جمله ها، سررشته ی معنا را گم می کنی بیشتر وقت ها!

گفتم: بله، این ها را که گفتی راجع به خودم هم صادق است؛ از گوزه همان برون تراود که در اوست...

هیچ|

گفت: درد میکنه جای نبودن‌ش

گفتم: حال بد استمراری ما

هیچ|

دنیای این روزای من، هم قد تن پوشم شده

اونقدر دورم از تو که... دنیا فراموشم شده

+راس میگه

هیچ|

کلماتی از چشمان م چکیدند

که قرار نبود به تو برسند...

+ روزهای بی باران، بیشتر نگرانت میشوم عزیزترازجان‌م. بیشتر. این روزها خداوند کمتر مهربان است

هیچ|

نه بیدارم، نه خواب: گاهی به تو فکر میکنم و گاهی تو را در رویا می بینم. حالا شبها دیگر خواب م نمی آید، یارم می آید...

پ. ن: خداوند جهان ش را با تم زجرآور خودش خلق کرد؛ تنهایی. شاید اگر جفتی داشت یا این تنهایی آزارش نمی داد، رضایت میداد به وصال، شاید...

هیچ|

گاهی که جنون دلتنگی به سیم آخر می رسد

به آن عکس ت نگاه میکنم و به خودم میگویم: این نگاه معنایی جز دوست داشتن ندارد، اگرچه من چیزی در خودم برای دوست داشته شدن نمی بینم.

+اگر مخاطب ش تو نبوده باشی

- اوهوم، ممکنه

هیچ|

بسوخت حافظ و بویی به زلفِ یار نَبُرد

سوختن مگر چه میخواهد؟

هیچ|

گفت: کاش چیزی از تولد عشق نمیدانست، ناشناس دوستش می داشتم

گفتم: خدایگان را نمی توان معمولی دوست داشت، باید در عشق شان جامه درید؛ زیبایی مطلق، عشق کامل می طلبد

گفت: روی برتافتن ش چه؟ من به یک دوستی معمولی راضی م

گفتم:

عِتابِ یارِ پری چهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافیِّ صد جفا بکند

هیچ|

دل‌تنگی یعنی میدانی هیچ وقت پیام نمیدهد؛

روزی هزاربار پروفایل ش را چک کنی!

هیچ|

محبوب م

این چندمین بار است که دنده ای در سینه ام می شکند

خیلی دردناک است، خیلی

اما نه به اندازه ی نبودنت

هیچ|


آخرين مطالب
» دعا، وقتی دستانت به روبوسی چشمانت می روند
» فقط به تو فکر میکنم،که برای من نیستی
» آدمی
» سنگ، کاغذ، قیچی
» هوای روی تو دارم... نمیگذارندم
» اونجا که کامو امضا میکنه: ناتوان از بریدن از تو
» غم عالم
» باب سکوت
» دوستت دارم و این، غمگین ترین شعر دنیاست
» من متولد شب اول دیدن چشاتمـ..

 Design By : Pichak