آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام / بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام # علیرضاآذر
به مرگ فکر میکنم، به دنیای بی توئی، به اینکه کسی به من فکر نمی کند، به این نوشتن های بیهوده، به بیهودگی های زندگی، به درد ها، به مسکن ها، به مخدر های صدایت، به ویرانگری نگاهت، به عشق ممنوعه، به دوست داشتن لابلای برگه های کتاب ها، لابلای فیلم ها، به دوری از تو که مبدا جهانی، به جهانی که توئی، به دستانت وقتی مینویسند، به معجزه ی غزل، به غزل های ویرانگر، به منزوی شاعر، به خود منزوی ترم، به خدا که حواسش نیست، به مرگ که خلاص م نمیکند، به رهایی بعد خلاصی، به زمستان که اگر نباشی، به پاییز، به پاییز که دلم طوفانی ست... مدام فکر میکنم و دست افکارم به تو نمی رسد... چشمانت برای م کلمه آفرید، کلماتی از جنس نور، فوتون های یکسوی همرنگ؛ و من به کلماتت وابسته شدم وابسته مثل نور به دستانت، مثل عطر به موهایت، مثل شیرین به لب هایت، مثل موسیقی بهار آبادان به گوش هایت، مثل من به تو... تو! در دنیای نداشتن تو، چه سود توان نفس کشیدن و راه رفتن و برخواستن دوباره از خواب؟ آبی آبانی جذاب من همه ی دنیا نمی ارزد به یک چای لبریز از تو نوشیدن... حال قایق فرتوت کرانه ی زاینده رود را دارم؛ به جاری شدن رود امیدوارم، در شهر ناامیدی... محبوب م کاش در شهر گرم جنوبی ات، دلت گرم باشد به زندگی، کاش دور از تو من اینجا در زمستان، تنم می لرزد در پائیز دلم... تو بگو برایت چای بریزم؟ حافظ بخوانم؟ آغوش م را باز کنم؟ تا از قاب عکس بیرون بیایی و ساعتی را کنارم بنشینی تا یک دل سیر نگاه ت کنم تا یک دل سیر پائیز را در دستانت نقاشی کنم تا یک دل سیر... آه محبوب آبانی من میدانی، خسته شده ام از نبودن های طولانی ت و تنهایی و فروغ و قهوه ی تلخ... و ملول گشتم از حجم عظیم طنهایی و تن هایی و... و سیگار و بغض و... بسیار خسته! بسیار یعنی... جوانی که در بیست سالگی اش نتوانست دل تو را در سواحل زیباکنار به دست بیاورد، حالا در روزمرگی های چهل سالگی ش، با خیال سپیدپوشِ تو در سواحل اروند یا حتی بیروت قدم میزند و به تلخی باختن ی فکر میکند که عادی نمیشود... پ. ن: مثل داریوش که میگه: کجای قصه خوابیدی، که من تو گریه بیدارم توراکه دیدم، عاشق چشمانت شدم؛ کمی بعدتر عاشق ماه حالا هر روز در خیال م به دور روی ماه ت می گردم تو می دانی نام این دورت بگردم های گاه و بیگاه م راچه میگذارند منجم ها؟! میگه: به عکس کسی که دوستش داری نگاه کن، بعد چشمات رو ببند، بازم به همون عکس فکر کن، تمرکز کن، نذار افکار دیگه بیاد سراغت... آخ... چشم میبندم، به عکست فکر میکنم، چشم باز میکنم، به عکست نگاه میکنم... همین! پائیز باشد و تو باشی و... وقتی حواست نیست، از کنار یک کوچه ی باریک که رد میشوی، بریده ای ازرشعری را روی دیوار که میخوانی، بی خبر، دلتنگی یقه ات را وسط روز روشن و زیر آفتاب رنگ و رو رفته ی شهر میگیرد و میچسباندت به دیوار که هی! باز پای تو را میکشد وسط... باز هم مثل هربار، پای تو را میکشد وسط، دلتنگی بی مروت؛ میگویم خوشا زمستان و شب های طولانی بی توئی ش... لااقل گیر نمی افتادیم اول کوچه ی بن بست و صلاه ظهر و درد بی درمان دلتنگی... چیزی نمیگوید، یقه ام را رها میکند... میگویم: پائیز باشد و تو نباشی و... ریش هایم را کوتاه کردم بعد چندسال، نامنظم؛ ریشه های م را هم کوتاه خواهم کرد، روزی، نامنظم... . پ. ن: چه میخواستم ازین دنیا؟ جز یک صندلی؛ برای نشستن تو و توقف زمان؛ برای تماشای ت
که هر شب هرم دستاتو، به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگیای من، تو با این جاده هم دستی
تظاهر کن ازم دوری، تظاهر می کنم هستی
| Design By : Pichak |

