تیشتَر

آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام / بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام # علیرضاآذر

و من برای خودم از «تو» قفسی ساخته‌ام

امن و عزیز و آفتابی.

عباس معروفی

هیچ|

کجای خاکی این جهان ایستاده ای

زیر کدام سقف کوتاه

بدن رنج دیده ات در آغوش کدام خیابان خوزستان آرمیده است

خیال بلندت، کدام نخل رشید را بغل کرده

...

نمی دانم، اما

برای عاشقی در معرض انقراض

تاریخ تو شاید از جغرافیای من کارآمد تر باشد

هیچ|

جهان‌ی که فرصت زیستن با تو را به من نداد

کاش موهبت مردن در آغوشت را دریغ نمیکرد!

هیچ|

تقصیر تو نبود، این همه زیبایی، این حجم از شعر و شعور که در یک وجب خاک جمع شده بود، احتمالا اتفاقی بود، خطای نامعمول آفرینش...

تقصیر تو نبود، انحنای گرانشی جایی در زمین، سیاهچالی از جاذبه را در نقطه ای متمرکز کرده بود که همه وجود آدم را در خود فرو میبرد و پس از آن دیگر هیچ وقت او که از سیاهچاله ی جذابیت تو بیرون افتاده بود، همان آدم قبلی نمی شد...

و باز هم تقصیر تو نبود، اینکه چشمانت، لحن شعر خواندنت، و موهایت که به زحمت پشت گوش هایت مرتب شان می کردی، تمام اتم های جسم و جان دیگری را به سمت خود میکشید، شاید یک قانون ساده ی فیزیک بود، شاید هم برانگیختگی الکترون ها به مدار بالاتر...

اصلا شاید تقصیر هیچ کس نبود، زمان برای آدم ها نسبی بود، برای آنها که عاشق میشوند نسبی تر؛ کش می آمد همان چند دقیقه ی کوتاه برای بیست سال، با همه ی جزئیاتش... و این بیست سال به اندازه ی چند عمر طولانی و سخت!

هیچ|

مثل قهوه عربی، دکه ی میدون فرودگاه

مثل سیگار پشت سیگار، تنهایی دم صبح

مثل بوئیدن خیابان های خونین شهر، دست کشیدن روی دیوارای سیمانی و آجری پشت پالایشگاه، بغل کردن نخل ها تو جاده اهواز-آبادان

مثل امریکانوی داغ، تو خنکای غروب، اول ورودی جزیره، یا روبروی نظام پزشکی خرمشهر

مثل بازار ماهی فروش ها، بازار عطاری ها...

مثل تو، مثل عکس های تو، مثل امید واقعی به نداشتنت، مثل دست هایت که مهربآن بودند

مثل آنجا، که تو را دارد و نمی داند چقدر... خوشبخت است

هیچ|

آنها که تو را دیده اند، برگشتند به زندگی، اگرچه با زخمی یا خراشی بر قلب هاشان؛

آنها که به تماشایت نشستند، نه! حتی استخوانی برنگشت...

هیچ|

برای او که غمگین است، برای او که درد در لحظات تنهایی ش ماندگار است، برای او که تمام جهان من است...

تمام صفحات این نوشته ها را بخوان، جهان من تقسیم شده به قبل از دیدنت و بعد از آخرین دیدارت؛ جهان امید و ویرانه ی یاس، همینقدر سوررئال...

دنیای این روزای من، بقدر یک آجر کوچک خانه اش امید ندارد به دیدارش؛ پس چه معنایی دارد زندگی...؟

هیچ|

به حرف های بریده بریده، زبان بریده، آدم های...

به کلمات نارس، حرف های ناتمام، حرف هایی برای نگفتن، آدم هایی برای نرسیدن

به روزگار، به روزهای بیقرار، روزهای رنگ تو، بی تو، بیست سال آزگار

به چشمانت که فارغ بود از رنگ ها، به چشمانت که یادم نیست، به چشمانت که تهی بود از آدم ها

به چشمانت، که چشمم بود، به عشق، که در بطن چشمانت متولد شد، به نور، به خدایی که زیرچشمی تماشایت میکرد

به چشم هایت، که خدایگان مهر بود، به نگاهت که خلق میکرد، به عکس هایی که می آفرید، به عکس هایت

به عکس های دونفره، به دونفره هایی که عکس شان کردی، به دونفره های بی عکس مان، دونفره ی بافاصله، به عکس های نداشته، به نداشتن هایت

به دریا، به ساحل زیباکنار، به زیبایی های دریا، به تو که زیبایی همه ی ساحل هایی

به اروند، به راه های نرفته با تو، به تنهایی قدم زدن های درد ناک، به درد که باتو راه نمی آید، به تو که تاب خواهی آورد

به اروند، که جریان درد های تاریخ است، به دردهایی که قابلیت جریان دارند، زخم های سیال ذهن بشر، رودهایی که رفتن را برگزیدند به جای ماندن،به رفتن های پردرد، به ماندن های پردرد... به اروند، به کارون، بهمنشیر

به عشق، که ناکام است، ناتوان، ناامید... نامیرا

هیچ|

برای شهرهای بی باران، بی دریا، بی رودخانه

برای آدم های ته خط، آدم های سیم آخر، رگ آخر

آدمک های کوچک خداوند، خدایگان کوچکتر زر، زور، تزویر

برای دلهره ی آخر شب، اضطراب دم صبح، بی سیگاری نیمه شب

برای قرص های نارنجی، نارنج های تابستان لیلاکوه، پاییز آخرین سال دانشگاه و روستای درک...

برای قرص های بی خاصیت، خاصیت قرص های برنج، مادری که نم نم آب شد و کودک پشت پنجره که دریا دریا میگریست...

برای رنج قرص های نایاب، قرص های بی اعصاب، اعصاب آدم های رنج کش بی قرص، دم صبح، بیخوابی...

برای ندیدنت، که درد دارد، مثل شکستن دنده ی نهم توراسیک، نداشتنت که مثل نورالژی، نبودنت که مثل زونا، نیامدنت که مثل میگرن عصبی، نبوسیدنت که مثل سردرد کلاستر...

برای فعل هایی که تا به تو میرسند، منفی میشوند، یا سردرگم و بی اثر از فعلیت خود ساقط میشوند و یک قید بی فایده برای ثبت در تاریخ...

هیچ|

به چتری موهایت

به بارانی چشمانت

به دوری راه، دونفره ی بافاصله؛ د و نـ فـ ر ه

به نارنجی پائیزی تولدت

به آبیِ دوست داشتنی عکس هایت، آبی بر آتش

به اصرار طولانی ت بر نیامدن

به نیامدن نفس از گلو، زبان در کام

به جان عزیزت که جان از تن زمین گرفت

به جان م که به لب هایمـ...

به جانت که به لب هایم رسید

به لب هایت که غزل می آفرید

به زن، که تو بودی و خدا زمان را از بر تو آفرید

به زمان که ایستاد روزی که دیدمت

به قلب که ایستاد از ندیدنت

به خدا که روزی عاشقت شد در کافه ای

به عشق که در کافه ها علف بار میزد

به سارتر، کافکا، سلین، کورتاسار، چخوف

به موهای کوتاه عاشق کش، به موهای بلند عاشق کش

به موهای روی شانه، پشت گوش، روی پیشانی ت

به آناتومی صورت تو، از شقیقه ها تا ترقوه، به چاله های سوپراکلاویکولار

به چاله، به چاه، به سیاهچاله های نگاه ت، به نولان، تسلا

به گربه های مانده در خیابان، به خیابان های بی گربه، با شرودینگر

به دستانت، دستانت، دستانت، به زندگی دوباره، تولد، خارج از رحم

به قطع پیوند با مادر، با وطن، با وتن‌ت، و بند ناف، بنیاد خارج سلولی

به آپوپتوز، به میتوکندری و علاقه اش به نور، به تکثیر بی پایان، سرطان

به برخاستن، حتی برخواستن، بی خواستن، به فرو ریختن، ریختن

به شانه هایت، به قدم هایت، به رفتن، به نیامدن، به فعل های ماضی ساده، به آینده ی بعید، به حال مزخرف استمراری

به حبس خانگی، حبس سلولی، سلول به سلول، به گروویچ و زبان انعکاسی یاخته ها، به نور، به باخته ها، به مرگ بعد نوشداروی سهراب

به عشق، به اعتیاد هورمون ها، به دوپامین ریلیز مکرر، به باور، نروترنسمیترهای دیوانه، به خواستن تو، که در هیچ الفبایی نگنجید

به کلمه، به شعر، به غزل های ناب، به تو، توی عاشق شاعر بیست ساله، دختر آبادان، خوزستان، اروند

به فروغ، به کلمه، به تنهایی، به عشق های خیابان های بن بست، به بن بست های رابطه های یکطرفه، دوست داشتن های بی عکس، برعکس، بالعکس

به ساعدی، درویش، قبانی، نرسیدن، از دست دادن، باختن، باختن، باختن

به خرمشهر، آبادان، تهران، رشت، زیباکنار، انزلی...

به بیروت، به تو، به تو، به تو!

هیچ|

مو عه هرجا برم، سر وا بگردانم

تو او چیشای خووت؛ سنبل می‌کارم…

میخوام برم سر ره بشینوم…

رفتن تو ره با چش ببینوم!

هیچ|

دیدی تو هم؟

همینه دیگه که خوابت نمی بره

که درد داری

که شبا زخمات سرباز میکنن...

هیچ|

دور از رویت

دور از صدایت

شادی نایاب است

با این با تو بیگانه ماندن رودم تالاب است

چون آن ماهی در تنگ تنگی عمرم بر آب است ...

هیچ|


آخرين مطالب
» من متولد شب اول دیدن چشاتمـ..
» اینگونه به آتش بس تن دادیم
» هنوز اون پیرهن آبی، محکم بغلت کرده؟
» در جستجوی نور
» بیچاره آنها، که تو را ندارند #خیابان-امیری #متروپل
» تو
» عطر تن ت و طنت...
» خودت لابد میدونید دلتنگی یعنی چی
» خدا رو چه دیدی، شاید پر گرفتیم...
» مرگ

 Design By : Pichak