آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام / بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام # علیرضاآذر
کسی هست که در سکوت دوستت میدارد، در سکوت احترامت میکند، و میان خودش و جاناش، تو را آرزو میکند! دور میشود... وقتی میبیند که تو با دیگری سرگرمی؛ غرورش او را از نزدیک شدن به تو باز میدارد، و به عشق بسنده میکند، به خاطر عشق! #نزار_قبانی من تُحِب ليس نصفك الآخر، هو أنت لكن في مكان آخر... و آن کسی را که دوست داری نیمهی دیگر تو نیست، او تویی اما جایی دیگر... #جبران_خلیل_جبران ترجمه: #سعید_هلیچی أنا العاشق السيء الحظَّ لا أستطيع الذهاب اليكِ ولا أستطيع الرجوع اليّ... تمرد قلبي علي! من عاشق بد اقبال نه میتوانم به سویت آیم نه میتوانم به خویشتن بازگردم... قلبم، بر من عصیان کرده است! - محمود درویش نهايتا دل به جایی میرسد كه دو راه بيشتر ندارد يا بايد خون شود يا سنگ...! #عباس_صفاری «اساساً از حرف زدن بیزارم. هر چه هم بگویم از نظر خودم اشتباه است. وقتی حرف میزنم، اهمیت و جدی بودن چیزی را که میگویم از بین میبرم. چون حرف پیوسته از هزاران عامل بیرونی و هزار قید و بند خارجی تأثیر میپذیرد، بنابراین کم حرفم، نه تنها از روی ضرورت بلکه از روی اعتقاد هم. نوشتن تنها شکل مناسب بیان برای من است و همینطور هم خواهد ماند حتی موقعی که کنار هم باشیم. ولی آیا آنچه از نوشتن نصیب من میشود، بهعنوان اصلیترین و تنها وسیلهی ارتباطم با تو (گرچه شاید هم فقط خطاب به تو) ، برای تو که طبیعتت وابسته به حرف زدن و گوش دادن است کافی خواهد بود؟» #فرانتس_کافکا #نامه_به_فلیسه چه کرده ای که از پشت فرسنگها و سالها فاصله بی آنکه ببینمت بی آنکه لمست کنم بی آنکه هرگز بوسیده باشم ت ازآنِ تو شدم متعهدترین لااُبالی دنیا...! #افشین_یداللهی کاش دیگر هیچ وقت، پای جنگ به این وطن باز نمیشد؛ فصل حماقت نداشت دفتر روزگار این سرزمین وطن مگر مادر مردمان خویش نیست، پس چرا دلش را به اضطراب مرگ، آشوب میکنند؟ چمدانی اگر برای م ماند، از گذشته و خاطره و مادر و خواهر و عشق... در فصل جنگ زدگی عالم، میخواهم برگردم به تو، که روزگاری وتنم بودی... پ. ن: رأيتكِ أماناً و الدنيا كلها حروب... در دنيايی كه سراسر جنگ است تو پناهگاه منی... بشر لاادری های بسیاری دارد، اینها گاه نتیجه ی استیصال اوست در برابر رنج زیستن، گاه ثمره ی شگفتی اش در برابر زیبایی های خلقت... من، بحث که بالا بگیرد، وقتی که نمیفهمم، یا طرف مقابل م نمیفهمد، میروم سراغ زیباترین همین لاادری ها، می گویم: شما تا به حال به چشم هایش نگاه کرده اید...؟ -دست های هم را بگیریم؟ +نمیشود. -آخر چرا؟ +چون مردم میفهمند. -چی را؟ +قضیه ما را -خب بفهمند،چی میشود؟ +بهتر است راز باشد. -چرا؟ +که کسی آن را از ما نگیرد! #نیکول کراوس مردم نمیدانند چگونه میشود بیهیچ واژهای کسی را که این همه دور است این همه دوست داشت! - لیلا کردبچه في العاشر من نيسان نسيت على أبواب الأهواز عيوني.. ----- دهم آوریل چشمانم را بر دروازههای اهواز جا گذاشتم.. #مظفر_النواب ترجمه: #محمد_حمادی پ. ن: میگه: نوشته هاتو خوند و حالت رو نمی پرسه؟ میگم: حال من که معلومه، هردومون میخوایم این عشق در من بمیره؛ اون باهام حرف نمیزنه، من عکس هاشو یکی یکی پاک میکنم... میگه: فایده ای هم داره؟ میگم: آره، تیکه تیکه های قلبم داره کنده میشه محبوبِ من! شما نباشید همهی بغضهای جهان در گلوی من است! #محمد_صالح_علاء بله، خب! ... ببین من اینجا هم از حرف زدن باتو جاموندم اینجاهم، نبودنت اینقدر داره پررنگ میشه، که سایه انداخته بر همنشینی ما... اینجاهم انگار این ما، ما نمیشه ندا با تاکید موکدت بر نخواستن م أخذوک منيگی وقالوا الرجل لا يبكي إلا من أجل وطنه! لم يعلموا أنک وطني از مَن گرفتند تو را و گفتند: مَرد جز برایِ وَطن نمیگِريد! نمیدانستند كه تو وطَنِ مَنی #يحييعمرآلزايد من را برد سخنانت به آن کجا... آنجا که تنها منم و سخنانت و ... چشمها #محمود_درویش میشد به به لب هات جون سپرد یک صبح بهاری، وقتی پسرها را میبری مدرسه سر روی دستات گذاشت و این دنیا را در خوش ترین پایانش، تمامـ کرد... من خسته ام، نمی توانم درباره چیزی فکر کنم و تنها می خواهم سر بر دامنت بگذارم، تماس دست هایت با پیشانی ام را احساس کنم و تا ابد در این حالت بمانم. #کافکا - نامه به ملینا آغوش ت چه دارد که... چشم هایت چه دارد که... دست هایت چه دارد که... من سر در نمی آورم ازینها جان م، بسیار فرتوت شده ام انگار، نام ش را حتی به خاطر نمی آورم... اما بیست سال است که همین ها را میخواهم و... در هیچ دیگران ی نمی یابم! گفت: It's so sweet, knowing that you love me (*بریده ای از آهنگ سیگرت افتر سکس) گفتم: حسرت یک بوسه، از لب هایش، وقتی میگوید دوستت دارم! چشمانت سرزمینی است، درگیر جنگ و هزاران سرباز عاشق که به دریا رفته اند روزی به خاک خود برخواهند گشت؛ با قلب های مبتلای پاره پاره... #کربلای۴ نه، جایی نیست که جای خالیام احساس شود. مترو پر از مردم است، رستوران پر از مردم است، سرها پر از مشغلههای کوچک است. از دنیا بیرون لغزیدم و از دنیا چیزی کم نشد. باید باور کرد که ضروری نبودم. دوست داشتم ضروری باشم. دلم میخواست برای چیزی یا کسی ضروری باشم، نبودم. ضمنا این را هم بگویم: دوستت داشتم، حالا میگویم چون دیگر اهمیتی ندارد. #ژان_پل_سارتر #مردگان_بیکفن_و_دفن ما را چه به بهار ما خود نارنجی پائیزیم که از هست ساقط میشویم به یک بوسه... بهار آمد و از سیزده گذشت؛ حال مردمان بر میگردند به زندگی، من اما به کجا برگردم که زندگی ام تو بودی ولاغیر... آمدن بهار هیچ کم نکرد از استیصال یک درخت تنهای بی بر، زیستن رنج بر تار روزمرگی و پود تنهایی را بر تن خود خط میزند، که گردش زمین به دور منحنی شمسی به چه ارزد وقتی یارم مرا نمیگذارد تا گرداگرد وجود نازنین ش بچرخم؟ بهار، بهار، بهار... بهار مژدگانی زیستن است به گل های بازاری، ما را که رخت پائیز بر استخوان هایمان دوخته اند، شادباش رخت نو و زندگی نو چه سود؟ نداجانم جانم در می رود وقتی اسمت را صدا میکنم؛ آهسته، زیرلب، تنها، اما امیدوار... آه... واژه ها اینطور آدم میکشند ندا... أحِبُّكِ عَشراً ثمانٍ لكِ... واحدة لِضَحکتُكِ و الأخریٰ لِصَوتُكِ أمّا عَیناكِ... فَعَجَزَ الکلامُ عنِ الکلام... ده تا دوستت دارم هشت تا برایِ تو... یکی برایِ خندهٔ تو و دیگری برایِ صدایِ تو اما واژهها عاجزند؛ برایِ چشمانِ تو... #محمود_درویش زن اگر دوستت داشته باشد میتواند برای پاسخ به دعوت تو برای نوشیدن قهوه، از پاریس به دمشق بیاید و اگر قلبش را به روی تو ببندد خسته تر از آن است که یک حبه قند با تو بخورد! #نزار_قبانی میدانم. میدانم که دیگر هرگز به چیزی یا کسی برخورد نخواهم کرد که احساس تندی را در من به وجود آورد. میدانی، شروع به دوست داشتن کسی کردن، اقدام مهمی است. باید نیرو، کنجکاوی، کوری داشت. حتی لحظهای هست، در آغاز، که باید از پرتگاهی پایین پرید: اگر کسی بهش فکر کند، این کار را نخواهد کرد. میدانم که من دیگر هیچوقت نخواهم پرید. #ژان_پل_سارتر/ #تهوع هر روز ميليونها نفر در سراسر جهان در خط مقدم تنهايىشان، با خاطرات خود مىجنگند و كشته مىشوند! جنگهايى كه در آنها پاى هيتلر و روزولت و موسولينى در ميان نيست، رسانهها اخبارشان را پوشش نمىدهند، خونى نمیريزد، خانهاى خراب نمىشود، و نواميس ملت به تاراج نمىروند. آنچه رخ مىدهد، سيگارى است كه دود مىشود و انسانى كه رو به زوال مىرود. #معين_معينزاده نداجانم ندارمت و این غم انگیزترین داستان کوتاه جهان است شایدهم، کوتاه ترین داستان غم انگیز جهان... او هم شما را می خواست؟ به اندازه یک قرن ساکت ماند... بعد گفت: "هیچوقت مطمئن نشدم! " • رویای تبت /#فریبا_وفی دستانت، ذات شعرند در فرم و معنا! بی دستانت، نه شعر بود، نه نثر نه چیزی که به آن ادبیات گویند! - نزار قبانی از یک جایی به بعد، دیگر کلمات راویان مناسب حال عاشق برای معشوق نیستند، محبوب م برای همین است که در نامه هایشان، عشاق بزرگ جهان به نوشتن نام معشوق یا یک دوستت دارم بسنده میکردند، نداجانم
Though we don't need to say it to each other, sweet Knowing that I love you, and running my fingers through your hair, It's so sweet*
| Design By : Pichak |

