آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام / بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام # علیرضاآذر
به چشمانت در عکس خیره مانده ام، یادم نمی آید گفته باشی "دوستت دارم". به چشم هایت خیره میشوم، تمام لبخندت را از همان چشم ها تن میکنم، یادم نمی آید نگفته باشی" دوستت دارم". . پ. ن: "صدای قلب من چرا، غمت نمیکشد مرا...؟" با خودم می گویم او از پس رنج امروزش بر می آید، نخل ها غمگین هم که باشند، زانو نمیزنند، ایستاده تاب می آورند. با خودم میگویم کاش کنارش بودم، دستانش را می گرفتم، پهلو به پهلویش میدادم که پاهایش سست نشوند. بسیار بسیار غمگین م، بی تاب م ازین دور ماندن های اجباری، نبودن های مدام، با خودم میگویم کاش روبرویش بودم و الان می خنداندم ش، حتی وقتی بار حزن و رنج بر شانه هایش سنگین است، از این دنیا تنها شاید همین خنداندن ش را بلد باشم، شاید همین سرش را روی شانه ام گذاشتن را... هیچ قلبی صرفا به واسطه هماهنگی، به قلبِ دیگری وصل نیست. زخم است که قلبها را عمیقا به هم پیوند میدهد؛ پیوند درد با درد، شکنندگی با شکنندگی... - هاروکیموراکامی نشسته ای پشت میز و عکس های دونفره مان را ورق میزنی و حواست نیست آدم ها که عاشق میشوند نامرئی می شوند؛ و من در همه ی عکس هایی که خندیده ای کنارت ایستاده ام، خیره به لبهای تو... چشمانت، دفتر شعرهای حافظ غمگین اما خندان مسلخ کلمات بی جان پلک میزنی جهان آبستن خسوف می شود اضطراب، روی مبل دراز کشیده و کودک مُرده ای چمدان م را می بندد وبلیط یکطرفه ای را بر روی میز سُر میدهد و من... سُر میخورم در خاطرات آنها که به تو می رسند هم آنها که از تو ساخته ام و باز دلم نمیخواهد بروم به هیچ جا، جز همانجا که تویی! پ. ن: خوب نیستم...و بی تو، دیگر، هیچ وقت خوب نمیـ شوم! برای آن پرنده ی معصوم دانه بریز نخل های ابتر را سیراب کن گل های حنایی دستت را در آینه تکان بده و چشمت را از خورشید که هر غروب چنگ می اندازد به آسمان بدزد بگذار جهان فکر کند هنوز زنده ای هنوز خون تو دهلیز اروند را سیراب می کند #سمیراقطب بیا برگردیم به گذشته عصر کودتای چشمانت داغی مرداد تن ت بگذار هزار هزار بار عاشق ت شوم جان م را در نخ سیگاری بپیچم و دوتایی سیگار را لب به لب کنیم تا جان م از خواستنت به لب برسد در کافه ی کوچکی در کناره ی اروند، زیر عکس مصدق نفت را فراموش کنیم بر تن این خاک با جسم خونین، آرام بگیریم . بیا برگردیم به تو آبانی عاشق کش جذاب دستانت را در آغوش و جهان را از خداوند پس بگیریم باید پائیز را ملی کنیم و هرشب برگردیم به تو عاشق، عاشق... از جایی خواندم ما آدم ها ته سیگارهای دور انداخته ی خداوندیم احتمالا بعضی هامان دیرسوز، بعضی بدسوز، برخی ناسوز، خوش سوز، بسوز، پرسوز... دنیای بیهوده ای بود خداوند من بدسوز ناسوز را زودتر خاموش کن، برو سراغ بعدی که خیلی خسته ام بی قرارترم از قبل، بند نمیشود جسم و جانم هیچ جا، مگر مقابل تو دوست داشتم بند زمان و مکان را از پاهایم باز کنم، بروم هرکجا که دلم خواست؛ دل من مگر کجا را میخواهد، کجا آرام میگیرد مگر روبروی تو! به گذشته و آینده اگر برگردم، شهر به شهر اگر پر بکشم، مقصود دیدار روی ماه توست، زانو به زانو نشستن کنار تو تورا کم دارم دارم و این نقصان با هیچ چیز دیگری پر نمیشود آن کس که تو را دارد، چه کم دارد؟ آن کس که تو را ندارد، چه دارد؟! . پ. ن: از هرجای دنیا، میخواهم برگردم به تو زانوهامو بچسبونم به زانوهات، دستاتو محکم تو دستم بگیرم، شونه به شونه ت بشینم و بعدش... بعدش مهم نیست دیگه اگر برای ابد، هوای دیدن تو، نیفتد از سر من، چه کنم؟ خانهمان را جنگ خراب کرد مثل بمب ساعتی که بسته باشند به سینه یک کفتر چاهی حالا پدرم غروبهای جمعه به جای دیدن فیلم سینمایی میرود کنار دز دنبال جمجمهاش میگردد بعد راه میافتد از رودبند تا پل قدیم هی عصایش را میاندازد و فکر میکند رود شکافته میزند به آب و تا جایی که ماهیها دهانش را پر کنند فریاد میزند دشمن دشمن پدرم دیوانه نیست شیشههای خانهمان را جنگ شکست جنگ که هر روز صبح از دری مخفی به خانهمان میآید جیغ میکشد سرفه میکند و گاهی آنقدر مادرم را میزند که یکی از دندههاش… پدرم دیوانه نیست قرص نمیخواهد این روپوشهای سفید به دردش نمیخورد فقط دنبال خودش میگردد و نمیداند ما با درصدهای گم شدهاش خانهمان را ساختهایم #سمیراقطب بیشتر ما چیزهای گمشده ای داریم در اروند، روزی باید برگردیم و دنبال شان بگردیم، روزی... چقدر دلم برای چشم هایت تنگ شده، چقدر دلم برای تماشای طولانی آن چشم ها تنگ است من دچارم به آن چشم های زیبای عاشق کش گاهی مقدورم میشود و دقایق طولانی عکس آن رخ زیبا رو روبرویم باز کرده ام و محو زیباترین خلقت خداوند شده ام میدانم، دیوانه ام، عقل از تنم رخت بربسته و حرف هایم بوی جنون دارد، می دانم؛ اما مگر عاقبت کسی که عزیزترین بخش وجودش را از دست داده جز این میتواند باشد؟ نه! #قیصرامینپور شعر را باید بدون آهنگ خواند، چنان که اخبار خوانده میشود. بگذار واژگان خودشان معنایی را که میخواهند منتقل کنند. . کتاب «سر کلاس با کیارستمی». نوشتهی پال کرونین. ترجمهی سهراب مهدوی برای نگاه کردن به چشمهای تو چند قرن آرامش چند قرن سکوت و فاصله کم دارم. آواز که می خوانم آتشی در آتش می پیچد و مادرم پشت در می نشیند و با صدای بلند گریه می کند و در صدای لرزانش مدام می گوید: باز خوابِ او را دیده است باز خوابِ او را دیده است. . فکر نمی کردی که ما به چشمهای هم آنقدر نزدیک شده ایم که همه چیز، خود را در این فاصله خطا یافته و بیرون رفته؟ . آتشی برای آتشی دیگر- شهرام شیدایی - انتشارات کلاغ سفید فرداصبح دوست دارم به جای مداوای بیمارها ساز دهنی بزنم برای مردم ی که تا بن استخوانشان درد میکند برای خودم که مبتلایم به عشق برای تو که آرام جهانی و آسایش جان محبوب م، کاش فردا صبح... روی لبهات هزار شکوفه متولد میشوند وقتی، با آن لباس سفید گلدار از خیابان میگذری و به گل های کاغذی لبخند می زنی حسودی ام میشود به گل ها و حالا من نخل خشکیده ی فرتوتی هستم که آن طرف تر از بهار، ایستاده ام به تماشای تو که سالی یکبار شاید از آن خیابان عبور کنی قبل ترها، شب رو دوست داشتم، برای نوشتن، برای فکر کردن به تو حالا اما فقط دوست دارم صبح بشه مغزم دیگه باورنمیکنه اومدنت رو، نمیفهمه این انتظار رو شبها رو با درد سر میکنم، شب های تاریک بیـ قراری حس خوبی دارم به بودنت؛ نمیدونم چرا اینو اونروز که دیدم بهت نگفتم تنها چیزی که تو دنیا حالمو خوب میکنه، لبخند توئه؛ چرا، نمیدونم، تو میدونی؟ کودک شده ام و بی تاب مثل کودکی هایم، فقط تو را میخواهم بی تابانه میخواهمت، صادقانه، عاشقانه... دچار تشویش که میشوم، بی قرارت که هستم، دلتنگی از سر شانه هایت که پر میگیرد، دلم که برایت... می نشینم به نوشتن، پرت و پلا، قاطی پاتی، یکسر مینویسم؛ حالم خوب نمیشود. عکس هایت را تماشا میکنم، باز دلتنگ تر میشوم، باز مینویسم، پاک میکنم محبوبم، دوای دلتنگی، آغوش است و من هرروز هزاربار دلتنگ تو ام و هربار ش هزاربار... ممنونم که میخوانی م کاش... کاش حرف میزدی بامن، نمیدونم چرا محرومم از ت ندای عزیزم مهربان زیبای دست داشتنی م تو که خوب میدانی یک خراش کوچک بر جسم یا روح ت مرا تا چه حد دچار تشویش میکند حالا با زخم روی چشمت چه کنم؟ مراقب خودت هستی؟ میدانی که برای هرکاری، هروقتی، هرجایی ازین جهان میتوانی روی من حساب کنی، خوب میدانی خبر خوب را نمیدانم، نگفتی، ولی هر خبری که از لب های تو متولد شود، برای من خوب است، مگر نه که هرچه از دوست رسد نکوست، مگر نه که دوست ترین معشوق و محبوب ترین دوست تویی... دوستت دارم و باقی همه دلتنگی است از سر همین دوست داشتن مدام دلتنگی مداوم، دلتنگ صدایت هستم، که هرروز صوت دلنشین ت را بشنوم، هرروز چندبار از حالت برای م بگویی، یا بقول قیصر امین پور از بالت؛ تو بگویی و من هزار بشنوم، گوش عایم بال دربیاورند و مغز تمپورال نشین م خیال بافی مستقل خودش را زیست کند با لین صدای جذاب که... همان صدای روزهای آشنایی است دلتنگی پا روی گلویم میگذارد، بغض دیوانه ترم میکند، باز پیام نمیدهم، که مزاحم نباشم، که اصلا نباشم سر راه زندگی ت، که بقدر پشه ای نمیخواهم حواست پرت به من باشد، که هیچ نیستم جز هوادار ناچیز آستان وجود نازنین ت! این روزها که غمگین فقدان عزیزی هستی، نمیدانم چه کاری بکنم که ذره ای از انبوه رنج هایت کمتر بشود، همیشه این جور وقت ها نمیدانم چه میشود گفت، یا چه میشود کرد، تنها بدان که در حالت غمگینت محزونم به خواب م آمدی و من آنقدر ذوق زده شدم، که یادم رفت گونه هایت را ببوسم، چشمانت را ببوسم، دستانت را... تو آمدی و همه ی نبودنت هایت یادم رفت محبوب م اصلا نقطه ضعف من، همین آمدنت است، همین رفتنت، همین فعل بودنت؛ من از نبودنت، نداشتنت هربار میـ میرم. دستانت را اما در دست گرفتم، دست چپ ت، همانطور که میخندیدی و من غرق شده بودم درحضورت و تند تند نفس میکشیدم بودنت را، دستت را رها نمیکردم، نوازش میکردم و انگار جوانه ای در من جان میگرفت... آمدی و من نبوسیدم گونه هایت را، یادم نرفت، ترسیدم لبهایی که تو را ببوسند، شاعر شوند و شعر نمی آید به عاشقی که بند بندش برای لبخندهای تو پر میکشد. کاش بوسیده بودم ت، کاش شاعر عاشق ترسویی بودم که محبوب ش را روزی در خواب بوسیده است... آه، من در خواب هایم نیز از تو محرومم، ندا ندارمت، و تنهاییم به تدریج دور کلماتم و دور دلم و دور تنم و دور خندههایم پیچید. تو خبر نداری، اما کم نبوده شبهایی که نمردهام چون ترسیدهام خبر به گوش تو برسد و غمگینت کند. گرچه غمگینت نمیکند. میبینی؟ از مرگ میترسم و تو را بهانه میکنم. من همیشه از ترسهایم به تو گریختهام، ای گریخته... #حمیدسلیمی در خواب م آمدی، خوشحال بودی و میخندیدی از زخم چشم ت پرسیدم، گفتی چیزی نیست، گفتی خبر خوشی دارم نگفتی از بوی آمدنت، مست شدم... جلوی کمد ایستاده ای و پیراهن سفیدت را بر تن کرده ای شاید از پشت سر در آینه نگاه ت میکنم، که یادم می رود جهان پاهایش را در یک کفش کرده تا روزگارم را سیاه کند شاید از پهلو به نیمرخ ت خیره شده ام، کفش های پاشنه بلند مشکی ت را ورانداز میکنم و منتظرم تا برگردی و لبخندت را به جانم خریدار باشم فرقی نمیکند، تو مقابل آینه ی کمد ایستاده ای و خدا منتظر توست تا موهای موج دارت را روی گوش هایت بریزی و کیف را زیر بغل بگذاری و زیبایی دوچندان جهان پای ش را از خانه بیرون بگذارد... من از تماشای تو، فقط بقدر دلتنگی سهم دارم شبیه آسمان تهران شده دلم؛ غمگین، گرفته، دلتنگ... اما هیچ هوای باریدن م نیست!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بیملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ میکند...
| Design By : Pichak |

