تیشتَر

آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام / بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام # علیرضاآذر

تاب نوشتنم نیست، یعنی بی تو حوصله ی هیچ کاری را ندارم؛ قوه ی خیالم که ته می کشد، انجام کار های روزانه هم برایم دشوار است. بی تو ساده ترین کارها هم تن به ملال میدهند، ملال روزمرگی، و بیشتر وقت ها همانطور که میدانی روزگار تو را با من نمیخواهد.

در سیلان بین واقعیت و خیال از ادراک نبودنت عاجز مانده ام، از نگاه فیزیکی به قضیه"گربه شرودینگر" مانند است بودن و نبودن همزمان ات، از نگاه شعر به وصل و هجران مدام.

هرچیزی ازین جهان حقیر تحیرآور که به تو مربوط میشود میتواند قلب م را به تپش دوباره وادارد، قلبی که ایام طولانی به مشی فیزیولوژیک خودش مشغول است، تعداد و شکل ضربان ش دچار تغییر و تحول آنی میشود، مثل آن روزها که آمدم آبادان، مثل آنروزها که برایم شعر میخواندی، مثل این روزها که تولد توست...

دور ابستاده ام، آنقدر که حتی سایه ی کوچکی از من بر حیاط خلوت زندگی ات نیفتد، والا در هیجان و آشوب م و روی آرامم همرنگ جان پرخواهش م نیست...

محبوب م

اولین خواسته ام اما حس آرامش قلبی توست ولاغیر. اینکه هرجای این جهان شلوغ قدم میزنی، جسم و جانت همنشین صلح باشد و روح بزرگ ت در حریم امن آرامش و آسایش. همین

محبوب آبیِ آبانیِ آبادانی م

بی شک خداوند مرا دوست داشت که تو را بر صفحه ای کوتاه از تقویم زیستن م حک کرد، تا بدانم جهان روی خوش دیگری هم دارد، گرچه از تو دور ماندم تا درک کنم زیستن در سمت تاریک جهان چگونه است!

تولدت مبارک ما، بانوی زیبایی اصیل

اول آبان۱۴۰۲

هیچ|

در همه حالت ها یک لبخند زیبا را از عکس هایت میتوان بیرون کشید، در آنها که واقعا خندیده ای و خداوند را هم زمینی کرده ای، از آنها که زل زده ای به جایی دور یا نزدیک آن طرف دوربین و تمام المان های دور و برت محو تو شده انداند، حتی آنها که خیلی جدی به دوربین نگاه میکنی و آدم دلش میخواهد دوربین را بیندازد و محکم در آغوشت بگیرد برای ابد...

پ. ن: من اما دوست داشتم قایقی بودم، کوچک، شکسته و دور افتاده که روزها دپهلو به پهلوی اروند می دادم و وقتی تو چشم به دوربین ت داشتی، سیر تماشایت میکردم، برای ابد...

هیچ|

آنقدر نیامدی

که تمام کلمات م، بوی نبودنت را گرفت

آن وقت که بیایی

با کدام کلمه ی بکر، تو را ببوسم؟

هیچ|

عزیزم، حرف‌هایی هست برای نگفتن، و بوسه‌هایی هست برای رخ‌ندادن. این را که دیگر باید یاد گرفته‌باشی. بعضی خواسته‌ها برای برآورده‌نشدن است. تو ناممکن عزیز منی. حسرتی که مرا زنده نگه می‌دارد.

تو احتمال باران صبح پاییز منی. ممکن است رخ بدهی، و ممکن است نه. لب‌هایی هستی که می‌خواهم اسمم را صدا بزنند، و مرا ببوسند، و روزشان را برایم تعریف کنند. اما تو ترجیح می‌دهی سکوت خانه‌ام باشی. سیاه و سنگین. آخر چرا بوسه‌بودن برای آدم‌ها ترسناک است؟ چرا نمی‌توانند تسکین باشند؟ چرا ابر نیستند وقتی من خشک‌ و تشنه‌ام؟

به طرز غم‌انگیزی کُندم، و هر وقت می‌رسم دیر است. این را دیگر یاد گرفته‌ام. هیچ بندری برای من نمانده، و این قایق پیر به سرگردانی در دریاهای مزخرف ادامه خواهد داد. چه دریاهایی: رنج، فاصله، سکوت، درد. اما گاهی در تو کناره می‌گیرم، و وقتی مرغ دریایی می‌شوی و نزدیکم پرواز می‌کنی، از ذوق مثل کودکی سرخوش بلندبلند می‌خندم.

تو قلبم را لمس می‌کنی، اما مقیمش نمی‌شوی. من لبت را نگاه می‌کنم اما نمی‌بوسم. ما از هم دور ایستاده‌ایم، و چون خانه‌ای نداریم، در همین فاصله زندگی می‌کنیم. فردا صبح اگر شد ببار. خیلی دلم برای رخ‌دادن تو تنگ شده‌است.

شب است. شب بخیر.
دوست‌دار خنده‌های تو، و کسی که می‌داند سهم او نیستی اما دلیلی برای تمام‌کردن این تماشای دلخواه ندارد.
#حمیدسلیمی

هیچ|

هزار سال است که دوست‌ات می‌دارم!

من، چونان تو،

از نخستین گزش، به عشق ایمان نمی‌آورم،

اما می‌دانم که ما پیش‌تر،

یک‌دیگر را دیدار کرده‌ایم،

به روزگاران، در میان افسانه‌ای راستین.

.

و ما دو چهره، یک‌دیگر را در آغوش فشردیم،

بر گستره‌ی آب‌های ابدی.

سایه‌ات، پیوسته، به سایه‌ی من می‌پیوندد

در گذر روزگاران

در میان آینه‌های ازلی و مرموز عشق

من هم‌واره از تو سرشارم،

در خلوت قرن‌های پیاپی…

.

آن‌جا مردی است کولی،

که چراغ‌دان‌های اشتیاق را می‌افروزد،

و با سازش می‌خواند:

اشعاری را

که بر اوراق بادها می‌نویسی،

برای من.

آن‌جا زنی است کولی،

که در بیشه‌های اعصار

گم شده است،

و ریزه‌های نان خاطرات آینده‌اش را با تو،

پی می‌گیرد،

تا گذرگاهِ کُمایِ روحی را

گم نکند.

هیچ|

آدم ها همه یکروز می روند، اصلا همین آمدن شان هم برای رفتن است، همین آمدن هم خودش به نوعی رفتن از جای دیگری است؛ مثل پائیز که می آید تا رفتنی ها راحت تر بروند...

تا سرحد مرگ خوب نیستم و برای هیچ ذره ای از جهان مهم نیست، حتی برای خودم! اگر بودی اما حالم بهتر بود، اگر آمدن را بلد بودی، اگر رفتن برایت فعل بود نه روش...

هیچ وقت، هیچ چیزی جای تو را در دلم نگرفت، تیشترجان م

هیچ|

تنهایی تلفنی‌ست که زنگ می‌زند مدام

صدای غریبه‌ای‌ست که سراغ دیگری را می‌گیرد از من

یک‌شنبه‌ی سوت‌وکوری‌ست که آسمان ابری‌اش ذرّه‌ای آفتاب ندارد

حرف‌های بی‌ربطی‌ست که سر می‌برد حوصله‌ام را

.

تنهایی زل‌زدن از پشت شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد

فکرکردن به خیابانی‌ست که آدم‌هایش قدم‌زدن را دوست می‌دارند

آدم‌هایی که به خانه می‌روند و روی تخت می‌خوابند و چشم‌های‌شان را می‌بندند امّا خواب نمی‌‌بینند

آدم‌هایی که گرمای اتاق را تاب نمی‌آورند و نیمه‌شب از خانه بیرون می‌زنند

.

تنهایی دل‌سپردن به کسی‌ست که دوستت نمی‌دارد

کسی که برای تو گل نمی‌خرد هیچ‌وقت

کسی که برایش مهم نیست روز را از پشت شیشه‌های اتاقت می‌بینی هر روز

تنهایی اضافه‌بودن‌ است در خانه‌ای که تلفن هیچ‌وقت با تو کار ندارد

خانه‌ای که تو را نمی‌شناسد انگار

خانه‌ای که برای تو در اتاق کوچکی خلاصه شده است

.

تنهایی خاطره‌ای‌ست که عذابت می‌دهد هر روز

خاطره‌ای که هجوم می‌آورد وقتی چشم‌ها را می‌بندی

.

تنهایی عقربه‌های ساعتی‌ست‌ که تکان نخورده‌اند وقتی چشم باز می‌کنی

تنهایی انتظارکشیدن توست وقتی تو نیستی

وقتی تو رفته‌ای از این خانه

وقتی تلفن زنگ می‌زند امّا غریبه‌ای سراغ دیگری را می‌گیرد

وقتی در این شیشه‌ای که به شب می‌رسد خودت را می‌بینی هر شب


دریتا کومو در سال ۱۹۵۸ در شهر تیرانایِ آلبانی به دنیا آمد. مادر او لیری بِلیشووا از رهبران حزب کارگر در دوران ضد فاشیست بود. پدر او ماگو کومو از رهبر پارتیزان‌ها و وزیر کشاورزی بود که بعدا زمانیی که دریتا دو ساله بود، توسط دولت کومونیستی به سی سال زندان و کار اجباری محکوم شدند. دریتا زندگی کوتاهی داشت و بعد از بیست و سه سال در سال ۱۹۸۱ به دلیل ابتلا به سرطان جان خود را از دست داد. لحظاتی که او آخرین نفس های زندگی اش را می کشید مادرش را به کار اجباری فرستاده بودند. دریتا در تنهایی مرد.

هیچ|

برای تحمل نبودنت

تکه تکه خودم را

-ابتدا آنها که تو را بیشتر دوست می داشت-

دور میـ اندازمـ

هیچ|

آدم هایی که نمیتوانند حرف بزنند، می نویسند

آدم ها، حرف هایی را که نمیتوانند بگویند، مینویسند

من دیگه نه میتونم بگم، نه می تونم بنویسم؛

محبوب م

بغض راه را برای همه چی بسته

هیچ|


آخرين مطالب
» اینگونه به آتش بس تن دادیم
» هنوز اون پیرهن آبی، محکم بغلت کرده؟
» در جستجوی نور
» بیچاره آنها، که تو را ندارند #خیابان-امیری #متروپل
» تو
» عطر تن ت و طنت...
» خودت لابد میدونید دلتنگی یعنی چی
» خدا رو چه دیدی، شاید پر گرفتیم...
» مرگ
» خلیج

 Design By : Pichak