آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام / بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام # علیرضاآذر
ببوس با لبهای من، آن دستان فیروزه نشانت را... من چگونه زنده ماندهام روزهایی که دستانت را ندیده ام، من چگونه تاب آورده ام روزهایی که دستانت را لمس نکرده ام، من چگونه به آخر این دنیا پرت نشده ام، آن روزها که دستانت را نگرفته ام... مهربانی آدم ها را در دستانشان جستجو باید کرد، اصلا میتوان جستجو هم نکرد، محبت آدم ها در بند بند انگشتان شان امضا شده، در حرکات دستشان، در خم و راست خطوط دستها... دلتنگ تو ام و دستهایت برای م حسرت شده اند و به نوزادها فکر میکنم که حالشان در دست های تو خوب میشوند، به آنها فکر میکنم که نمیدانند بعد از این دستها دنیا دیگر جای قشنگی نیست، روزها و شبها پر تکرار و ملال انگیز انتظارشان را میکشند... به آدم ها فکر میکنم، که از کنار تو ساده رد میشوند، آنها که چای نوشیدنت را ندیده اند با آن دستها، نوشتن و شعر خواندنت را دیده اند و ساده از کنار عبور کرده اند؛ من یکبار کنارت نشسته ام، یکبار تماشایت کرده ام، یکبار محو دستانت شده ام، هر روز هزار بار عاشقت شده ام، هر روز... پ. ن: محو تماشای دستانت، وقتی موهایت را پشت گوش هایت جمع میکنی یا شال را روی سر میکشی یا...
| Design By : Pichak |

