تیشتَر

آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام / بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام # علیرضاآذر

واژگان را ردیف میکنم اما، تا می آیم بر قامت تو ببافم شان، پس و پیش میشوند، انگار کلمات جاذبه دارند در محدوده ی تو؛ جاذبه و دافعه ی کلمات را ردیف میکنم، باز در جغرافیای وجودت گم میشویم همه.

هرباردر وسعت تن ت جهت ها را گم میکنم، کلمات م را هم، خودت بگو آبادان جان ت کجاست ندا؟

مینویسم و نمی دانم حتی کی میخوانی م، مثل آنها که روی دیوار غار های کهن مینوشتند، به امید خوانده شدن، دیده شدن، مقابل نشستن به آشنایی. کاش وقتی می آمدی به این غار تنهایی، حاضر بودم، مقابل ت مینشستم تا صبح، نگاه میکردم ت، از روبرو...

پ. ن: وقتی فنجان دوم ت را ناکام گذاشتی

یک فنجان دیگر قهوه، باب دیلون

هیچ|


آخرين مطالب
» دوستت دارم و این، غمگین ترین شعر دنیاست
» من متولد شب اول دیدن چشاتمـ..
» اینگونه به آتش بس تن دادیم
» هنوز اون پیرهن آبی، محکم بغلت کرده؟
» در جستجوی نور
» بیچاره آنها، که تو را ندارند #خیابان-امیری #متروپل
» تو
» عطر تن ت و طنت...
» خودت لابد میدونید دلتنگی یعنی چی
» خدا رو چه دیدی، شاید پر گرفتیم...

 Design By : Pichak