آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام / بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام # علیرضاآذر
واژگان را ردیف میکنم اما، تا می آیم بر قامت تو ببافم شان، پس و پیش میشوند، انگار کلمات جاذبه دارند در محدوده ی تو؛ جاذبه و دافعه ی کلمات را ردیف میکنم، باز در جغرافیای وجودت گم میشویم همه. هرباردر وسعت تن ت جهت ها را گم میکنم، کلمات م را هم، خودت بگو آبادان جان ت کجاست ندا؟ مینویسم و نمی دانم حتی کی میخوانی م، مثل آنها که روی دیوار غار های کهن مینوشتند، به امید خوانده شدن، دیده شدن، مقابل نشستن به آشنایی. کاش وقتی می آمدی به این غار تنهایی، حاضر بودم، مقابل ت مینشستم تا صبح، نگاه میکردم ت، از روبرو... پ. ن: وقتی فنجان دوم ت را ناکام گذاشتی
هیچ|
آخرين مطالب
| Design By : Pichak |

