آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام / بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام # علیرضاآذر
گفتم که نمیخواهم بروم، من برای زیستن تنها پنجره ای میخواهم، موسیقی و سیگار و خیال او، همین ها برای زیستن بدون او کافی است. دیگر برای انتحار تدریجی مان اینطرف و آنطرف زفتن های مدام برای چیست؟ من به او مبتلایم، تامغز میتوکندری هایم؛ شعر میخواند در خیالم، احتمالا از یک شاعر عرب یا وحشی بافقی، من خرد میشوم، فکر میکنم چه کسی روی شانه اش رواندازی انداخته باشد، فرو میریزم در خودم. تصور میکنم بازی انگشتانش روی تن کلمات را، شاید کسی را بوسیده باشد این لب هایی که سعدی میخوانند، موهایت را خیس روی صورتم میریزم، شاید هم نه، خیس اشک میکنم موهایت را بر تاکستان صورت م وقتی مست عطر توست، چه فرقی میکند، این خیال ها را می بافم، دوری ات میشکافد، باز از نو، باز ازتو... در نوشتن هم ناتوان شده ام عزیزم، ضمیرها را گم میکنم، همه ی ضمیرها آخر به تو می رسند، من اما نه... یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن...
| Design By : Pichak |

